تبليغاتX
http://Badeherfan.blogfa.com


بهاريه مختوم به مدح حضرت ولي عصر(عج) [1]





تا به نشاط[2] و سرور[3] ساقيك[4] روزگار

باده‌ي[5] كبر و غرور ريخت به جام بهار

سَورت[6] دَي طي نمود گردش ليل و نهار

شد كره‌ي آفتاب بُرج[7] حَمَل[8] را مدار[9]

گشت مزين[10] زمين باز ز نقش و نگار



فصل زمستان گذشت باد بهاري وزيد

شاخ درختان شكفت سبزه و ريحان دميد

باز شد از تيره خاك نو گل الوان پديد

زرد و بنفش و كبود آبي و سرخ و سپيد

بس‌كه فزون است رنگ كس نتواند شمار



بسطِ بسيطِ[11] زمين زينت و زيور گرفت

عالم پير نَوان[12] وضع نوين برگرفت

دشت و دِمَن[13] تَلّ[14] و كوه جلوه‌ي ديگر گرفت

لشگر گل رنگ رنگ توده‌ي اَغْبَر[15] گرفت

دفتر ماني[16] گشود نقش‌گر[17] مَرغزار[18]



پيكر عريان شاخ گشت ز نو سبز پوش

حُلَّه‌ي[19] اخضر ز برگ شيخ شجر را به‌دوش

برگ ز نيسان[20] نمود لوءلوء غلطان به گوش

برق به نور و فروغ رعد به بانگ و خروش

تا ز دل ابر ريخت گوهرِ تر بار بار[21]



ساحت[22] بستان و باغ سبز و جوان گشت باز[23]

منظره‌ي باغ و راغ[24] رشگ جنان گشت باز

نَفحَه‌ي[25] باد بهار مشك فشان گشت باز

بلبل شوريده‌حال گرم فغان گشت باز

شاهد گل را عيان ديد چو اندر كنار



گشت به هر باغ و راغ از اثر فَروَدين

قصر خَوَرنَق[26] پديد فرش سِتَبرَق[27] مبين

وز پي تزيين باغ جلوه‌ي ماء معين[28]

ريخته سيم[29] مذاب بر ورق زُمْرُدين

يا شده سيماب[30] ناب جاري در جويبار



اردو ارديبهشت پس به هزاران دَلال[31]

يك‌سره تسخير كرد درّه و كوه و تِلال[32]

فوق و يمين و يسار قلب و جَنوب و شَمال[33]

پرچم فتح‌الفتوح زد به فراز جِبال

وز« لِمَنِ الْمُلْك[34] » كوفت كوس[35] جلال[36] و وقار[37]



گردش ايام كرد چون سپري اين دو ماه

خسرو ارديبهشت داد به خردادگاه

كرد بدو واگذار جمله گروه و سپاه

خيمه و اَرگ و سرير[38] جِقَّه[39] و تاج و كلاه

ملك و ضياع[40] و عِقار[41] قصر و قِلاع[42] و حصار



جمله بنات نبات[43] خواست چو خردادشان

تا كند از فيض شمس خرم و آبادشان

تربيت آغاز كرد وز ره ارشادشان

داد نخستين به تير بعد به مردادشان

تا به مقام بلوغ ساخت صِغارش كِبار



شاخه‌ي فرتوت توت بار دگر در بهار

سرخ و سپيد و سياه نُقلِ تر آورد بار

شهد و شكر تنگ تنگ چيده به‌هم استوار

بس‌كه درختش عظيم بس ثمرش بي‌شمار

آمده چون كهكشان ثابت و سيار بار



منظر گيلاس بين چون صنمي سبزپوش

تا كمر از پاي عور تا به سر اخضر ز دوش

يا كه بتي زُمْرُدين عِقد[44] عقيقش به گوش

يا نه ز مستي به باغ خواجه‌ي مرجان فروش

دست فشان پاي كوب مرجان ساز و نثار[45]



به زردآلو نگر گشته عجب دل‌ستان

صانع قدرت ز صنع ساخته قنّاد سان

زرده‌ي بيضُ‌‌الّدجاج[46] پر شکر و زعفران

ريخته بر شاخسار چون به فلک اختران

شاخ نديدي يقين آوَرَد اختر به بار



ز آلبالو کنون لذّت خوشاب[47] جوي

بين بدني پر زخون سنگدلي سرخ روي

يا بود آن شاخِ سبز شاهدکي تندخوي

کز دل عُشّاق زار بسته به طرّار موي

يا نه ز ياقوت و لعل سُبحَه[48] به کف شيخ‌وار



آلوي زرد و سياه از دو شجر کن سراغ

اين شده زرين به شاخ همچو فروزان چراغ

وان دگري تيره رنگ چون پر شبگون زاغ

هر دو به شکلند و طعم بيضي و شيرين به باغ

هر دو ظريف و لطيف خوشمزه و خوشگوار



طرف دگر روي شاخ خسرو اثمار[49] بين

آمده گوئي به باغ مريم قدرت مکين[50]

امرود[51] عيسي صفت در بغلش مست بين

ور که مسيح زمان نيست گلابي چين

از چه دمد روح راح[52] بر تن زار و نَزار[53]



هست به شاخي دگر ديدن بِهْ دل‌نشين

گر چه بود زرد چهر ليک تنش بين سَمين[54]

رنگ رُخَش روح بخش بوي خوشش عنبرين[55]

نافه صفت مشک خشک در دل تنگش مکين[56]

با همه وصفش ز دهر گَردِ مِحَن[57] بر عِذار[58]



سيب سمن بو[59] به شاخ طرح خوشي ريخته

از شكر و شهد ناب معجزه انگيخته

ياسمن و ارغوان با لَبَن آميخته

جمله پس از امتزاج[60] از شجر آويخته

گوي صفت لاله رنگ همچو عِذارِ نگار[61]



ليموي شيرين و ترش آمده شِكّر فشان

هست رخ و بوي و شكل از سه گروهش نشان

زردي رويش بيان چون رخ محنت كشان

بوي نكويش نشان از نفس مهوشان

شكل چو گويش نشان بند به چوگان[62] يار



سمت دگر بين به باغ شاخه‌ي پر پُرتُقال

كز رخ زردينه رنگ مي‌برد از دل ملال[63]

كودك فربه تني‌است سيم بدن زر جمال

گرچه رَضيعي[64] است خُرد ليك به عين كمال

گشته عيان چون سهيل[65] از قلل كوهسار



دختر نارنج بين ز برگ او را حجاب

داده صفا چون عروس چهره به آب و لعاب

ساخته با پير دير گوي طلا پر شراب

يا زده از كوهسار سر كره‌ي آفتاب

يا نه ببين چون كليم در شجر سبز نار[66]



حُقّه‌ي[67] سرخ انار آمده آتش جبين

دل همه دل دُرّ و لعل رخ همه رخ بُسَّدين[68]

ليك چو بختم نگون از سر شاخش ببين

چشم تفكر گشاي گنج به وصفي چنين

ديده كجا ديدگان جز به درخت انار



تاك معنب[69] نگر گشته ز انگور چون

ساخته صرّاف سان دكّه به باغ اندرون

دكّه زَبَرجَد[70] نگار امتعه[71] از حد فزون

خوشه‌ي ياقوت و لعل كرده ز بندي نگون

عقد لئال[72] و دُرَر[73] داده بقيه قرار[74]



سوي دگر بين هلو فربه و شوخ[75] و قشنگ

نيم رخش لعل‌گون نيم دگر نقره رنگ

نرم تنش همچو شهد سخت دلش همچو سنگ

گرچه به طعم است و بوي چون مُل[76] و گل تنگ تنگ

ليك چو اطلس نگر پيكر وي پر غبار



ساحت بُستان و باغ گاه مَقَرّ[77] شد كنون

چون همه كامل صفات طفل ثمر شد كنون

خربزه در شكل و رنگ بيضه‌ي زر شد كنون

بيضه‌ي زرفام بين غرق شكر شد كنون

لاجرمش لازم است دشنه‌ي بُرّان به كار



به هندوانه نگر آن كُرَوي شكل بين

سرخ گل و انگبين[78] آمده با هم عجين

بطن عجيني چنين دانه نشان نقطه چين

همچو رخ بي كسان نيم رُخش بر زمين

همچو دل بي‌دلان جمله دلش داغ‌دار



تازه و شاداب بين پيكر سبز خيار

هم‌چو بُتان دلستان هم‌چو شهان تاجدار

پيرهنش زُمْرُدين تن گُهر شاهوار

از نمكش كن مليح چون نمكين لعل يار

ليك بُنش تلخ بين چون بن دندان مار



شرح لطايف گذشت وصف ز انجير بين

نرم‌تني بي حجاب از شكر و شير بين

دانه‌ي خشخاش و شهد درهم وتخمير بين

نام به قرآن از او آمده تفسير بين[79]

تا كنم از احترام اصل سخن اختصار



پار[80] به فصلي چنين نيم شبي دلنشين

از غم گردون دون اين دل محنت قرين

بود چو مرغي غمين در قفس تن مكين

ناله‌ي زارش انين[81] آه وفغانش حزين

تا ز كفم در ربود خوابْ عِنان قرار



به به از اين بخت سعد احسن از اين ديدگان

كانچه نهان بود آن ديد عيان در عيان

ديد سپهري ز روح ديد جهاني زجان

ديد مشعشع[82] زمين ديد ملمّع[83] زمان

ديد سما سيمگون ديد هوا نور بار



ديد به گاهي چنان ديده‌ي جان اين‌چنين

كامده خلقي كثير جمع به يك سرزمين

خرد و كلان شيخ و شاب[84] كُلُُّهُما اجمعين

هم همگي با سرور سوي سما ناظرين

هم، همه را تا سپهر همهمه‌ي ابتشار[85]



بس ز يمين و يسار نور مردّف رسيد

بس كه فضا سبز و زرد سرخ و بنفش و سپيد

شد ز تشعشع تمام جوّ هوا ناپديد

وز نفحات[86] رياح[87] غاليه[88] چندان وزيد

كارض و سَما را گرفت نَكهت[89] مشك تتار[90]



ساحت قدسي چنان الغرضم برد هنگ[91]

كرد برون بي‌درنگ از دل و جانم درنگ

پاي روانم چو گشت زان همه اعجاب لنگ

بار دگر نور ساخت ارض و سما رنگ رنگ

وز فلك آمد فرود محمل يك شهريار



نيست اثر از وجود ديگرم اندر ميان[92]

جاي سخن گشت تنگ چيست زمين و زمان

يا چه بود نور و مشك يا كه بود اين و آن

منعدم[93] آمد كنون هر چه به‌جز شاه جان



طلعت حق شد عيان بي حُجُب[94] و استتار

طلعت ذات قديم، المتعالُ المكين

مظهر ربّ رحيم رحمتٌ لّلعالمين

مطلع نور وَدود[95] راحم رحم آفرين

معطي[96] جود وجود قائم حيّ مبين

چاردهم نور پاك خسرو حق اقتدار



جان حزين بازگشت مشرق اشراق دوست

ني غلطم نيست جان هرچه بود اوست اوست

خاصه دراين صبح عيد كان صنمم روبروست

نيمه‌ي شعبان رسيد اوست كزو آرزوست

مدح امام زمان قدرت پروردگار



آيت عظماي فرد مالك دنيا و دين

قطب[97] حقيقي وقت نور رخ مرسلين[98]

شاه ملك پاسبان ماه فلك آستين

ريشه‌ي حُبّ اصل عشق[99]، جوهر آن ذات اين

اول ايجاد خلق آخِر هشت است و چهار



حضرت شيءٌ بليغ معني حبل المتين

لَمعَه‌ي[100] الله و نور ترجمه‌ي يا و سين

مُنزِل[101] اُمُّ‌الكتاب[102] مرشد روح‌الامين[103]

واقف ظنُّ و گمان كاشف شكّ و يقين

آنكه به كونين[104] از اوست مرحمتم انتظار



اي كه به فرمان توست قاطبه‌ي[105] ممكنات

خواند چو ربّ غفور در همه قرآن ثنات

كي دگر آيد ز عقل مدح تو سلطان ذات

ليك «نفيسي» به خواب ديد چو شمس لقات

شد پي اظهارِ مهر عرض دو شعرش شعار



--------------------------------------------------------------------------------



[1] اين بهاريه از مرحوم حسين نفيسي است متوفي به سال 1363 شمسي اهل همدان. شرح پاورقی و تعلیقات آن از خودم است.



[2]- نشاط: خوشي، شادماني، خرمي، سرور، شادي، طرب، خرسندي، سرزندگي، دل زندگي، زنده دلي، خوش‌دلي.



عارف گفت: نشاط صديقين از ادراك آنان است. فيض ادراك حق ايشان را در هنگام وقوع هر امتحاني، و ياد دادن به آنها است دوام بقاء قديم را در حالي كه حضور زمان در سرمديت او داخل نمي‌شود. اين حال موجب پرورش بقاي ايشان با حق بدون زوالي و ملالي است. (مشرب الارواح – روزبهان)



روزگاري است كه سوداي بتان دين من است

غم اين كار، نشاط دل غمگين من است (حافظ)



[3]- سرور: شادكردن و شاد گرديدن، شادمانه كردن. و نيز به معني بشارت گرفتن جامع. شادي دل را گويند كه در آن نور حق و عيش مدام باشد.



پير هرات فرمايد: ميدان نود و چهارم سرور است. از ميدان مكاشفه ميدان سرور زايد. جمله شادي‌ها سه‌اند: يكي شادي حرام است و آن به معصيت شاد بودن است. و يكي شادي مكروه و آن به دنيا شاد بودن است و يكي شادي واجب و آن شادي است به حق و آن، آن است كه گفت: فاستبشروا ببيعكم الذي بايعتم به (توبه/ آيه111)



[4]- ساقيك: منظور همان ساقي است و كاف ساقيك مي‌تواند هم كاف تصغير باشد و هم كاف تحبيب كه در اينجا احتمالاً كاف تحبيب است. ساقي به معني آب ده، آب دهنده، آنكه سيراب كند، آنكه تشنگي فرو نشاند. در نزد عارفان فيض رسانندگان و ترغيب كنندگان را گويند كه به كشف رموز و بيان حقايق، دل‌هاي عارفان را معمور دارند. اصطلاح ساقي در قرآن كريم در سوره‌ي الانسان آيه‌ 21 آمده است. وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابًا طَهُوراً (پروردگارشان شراب بسيار پاك به آنها مي‏نوشاند) كه در اينجا حضرت حق خود را ساقي ناميده است. پس ساقي اشاره به محبوب مطلق و فيض رساننده‌ي معني است كه شراب عشق را به عاشقان خود مي‌نوشاند. و همچنين مبدأ فياض را گويند كه همگي ذرات وجود را، از باده‌ي مستي سرخوش نمايد.



در اينجا روزگار و عوامل طبيعت مانند ابر و باد و مه و خورشيد و فلك، به امر و اراده‌ي خداوند دست به دست هم داده تا زمين را به واسطه‌ي فيض ربوبي از باده‌ي مستي سرخوش، سرسبز و پويا نمايند.



مي و ساقي چه باشد نيست جز حق

خدا داند كه اين عشق از چه باب است



ساقي جان در قدح دوش اگر دُرد ريخت

دُردي ساقي ما جمله صفا در صفاست (ديوان شمس)



ساقيا بر خاك ما چون جرعه‌ها مي‌ريختي

گر نمي‌جستي جنون ما چرا مي‌ريختي (مرآت عشاق)



ساقيا لطف نمودي قدحت پر مي باد

كه به تدبير تو تشويش خُمار آخِر شد



ساقي كه جامت از مي صافي تهي مباد

چشم عنايتي به من دُرد نوش كن (حافظ)



از پرده برون آمد ساقي قدحي در دست

هم پرده‌ي ما بدريد هم توبه‌ي ما بشكست (عراقي)



جام ما دريا و حق ساقي شده

هر دو عالم جرعه‌ي باقي شده (محمد اسيري لاهيجي)



[5]- باده: در لغت به معني شراب، شرابي كه خام از خم برآورده، استعمال نمايند. بدان جهت كه باد غرور در سر آورد و هاء باده، هاء نسبت است.



در اصطلاح عرفان عشق را گويند وقتي كه ضعيف باشد، و اين عوام را نيز باشد، و در بدايت سلوك بود. (عراقي)



همچنين عشقي را گويند كه هنوز شدت نيافته باشد و اين مرتبه‌ي محبت مبتديان است.



عاشقي را كه چنين باده‌ي شبگير دهند

كافر عشق بود گر نشود باده پرست



زان باده كه در ميكده‌ي عشق فروشند

ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش (حافظ)



چنين شنيده‌ام از مفتي مسائل عشق

كه مرد پخته نگردد مگر ز باده‌ي خام (خواجوي كرماني)



تا دل من صيد شد در دام عشق

باده شد جان من اندر جام عشق (سنايي غزنوي)



هر كه از ساقي عشق تو چو من باده گرفت

بي‌خود و بي‌خرد و بي‌خبر و حيران شد (عطار نيشابوري)



تن زدم ليك دلم نعره زنان مي‌گويد

باده‌ي عشق تو خواهم كه دگرها بادند (ديوان شمس)



[6]- سَورت يا سُورت: شدت، تيزي و حدت و تندي هر چيز.



[7]- بُرج: منزلگاه ستارگان، يكي از دوازده بخش فلك. برج، دوازده است و نام بروجِ دوازده‌گانه از اين قرار است: حَمَل، ثور، جوزا، سرطان، اسد، سنبله، ميزان، عقرب، قوس، جدي، دلو و حوت.



حَمَل با ثور و با جوزا و خرچنگ

بر او بر هم چو شير و خوشه آونگ



دگر ميزان و عقرب، پس کمان است

ز جَدي و دلو و حوت آن جا نشان است (شبستري- گلشن راز)



[8]- حمل: برج برّه. نام برج اول از بروج دوازده‌گانه، مطابق است با فروردين و روز اول آن عيد نوروز ايرانيان است.



[9]- مدار: جاي گردش، جاي دور زدن چيزي، محور، مركز جايي كه بر آن دور مي‌زنند و برگرد آن مي‌گردند. در نجوم خطي فرضي كه سيارات در گردش انتقالي خود به دور خورشيد طي كنند.



مدار چرخ كند آگهم ز ليل و نهار

مسير چرخ خبر گويدم ز صيف و شتاء (مسعود سعد سلمان)



مدار نقطه‌ي بينش ز خال تُست مرا

كه قدر گوهر يكدانه گوهري داند (حافظ)



[10]- مزين: آراسته، زينت شده.



[11]- بسط بسيط زمين: بسط: پهنا، وسعت، فراخي، گسترش. بسيط: گسترده، سطح. بسط بسيط: فراخي سطح، روي زمين. بسط بسيط زمين: گسترة سطح زمين.



در عرفان عالم ثبوت يا عالم اعيان ثابته را گويند. عالم بسيط: محتوي همه‌ي موجودات(كلي، معنوي، عقلي و جزيي) است كه در عالم محسوس ما آشكار گرديده است.



بسيط زمين با همه آب و تاب

بود جزيي از پيكر آفتاب



به كوهي كه خورشيد از آن دره ايست

بسيط زمين كمتر از ذره ايست (ملك‌الشعراي بهار)



[12]- نوان: متحرك، لرزان، جنبان.



شاخ گل گر نكشيدي ستم از بهمن

نه چنين زرد و نوان و نه نزارستي (ناصرخسرو)



[13]- دمن: صحرا، كنار، دامنه.



بعد از اين دشت و دمن رشك جنان خواهد شد

زلف سنبل به چمن مشك فشان خواهد شد (رهي معيري)



[14]- تلّ: كوه پست و پشته بلند را گويند.



به بلند و پست عالم تپش حيات پيدا

چه دمن چه تل چه صحرا، رم اين غزاله ديدم (اقبال لاهوري)



[15]- اغبر: گردآلوده. آنچه به رنگ خاكي باشد.



[16]- ماني: نام نقاش مشهوري بوده در زمان اردشير و بعد از عيسي ظاهر شد و دعوي پيغمبري كرد و كتاب او كه به تصاوير دلكش منقش بوده، ارژنگ يا ارتنگ نام دارد.



ز بس گل كه در باغ مأوي گرفت

چمن رنگ ارتنگ ماني گرفت (رابعه بلخي)



[17]- نقش‌گر: نقاش، صورتگر، تصوير ساز



[18]- مرغزار: سبزه زار، علفزار، چراگاه، زميني كه در آن گياه مرغ فراوان باشد.



[19]- حله: ازار، برد يماني، جامه‌ي نو، لباس و پوشاك، رخت و قبا.



[20]- نيسان: نام ماه هفتم از ماه‌هاي روميان و آن ماه دوم بهار است مطابق ارديبهشت فارسي و ثور عرب و تقريباً برابر است با آوريل فرانسوي و آن 30 روز است. و باران اين ماه را مجازاً نيسان گويند.



[21]- تا ز دل ابر ريخت گوهرِ تر بار بار: أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يزْجِي سَحَابًا ثُمَّ يؤَلِّفُ بَينَهُ ثُمَّ يجْعَلُهُ رُكَامًا فَتَرَي الْوَدْقَ يخْرُجُ مِنْ خِلَالِهِ وَينَزِّلُ مِنَ السَّمَاءِ مِنْ جِبَالٍ فِيهَا مِنْ بَرَدٍ فَيصِيبُ بِهِ مَنْ يشَاءُ وَيصْرِفُهُ عَنْ مَنْ يشَاءُ يكَادُ سَنَا بَرْقِهِ يذْهَبُ بِالْأَبْصَارِ « نور/ آيه43»



آيا نديدي كه خداوند ابرهايي را به آرامي مي‌راند، سپس ميان آنها پيوند مي‌دهد، و بعد آن را متراكم مي‌سازد؟ در اين حال، دانه‌هاي باران را مي‌بيني كه از لابه‌لاي آن خارج مي‌شود؛ و از آسمان، از كوه‌هايي كه در آن است، دانه‌هاي تگرگ نازل مي‌كند، و هر كس را بخواهد بوسيله آن زيان مي‌رساند، و از هر كس بخواهد اين زيان را برطرف مي‌كند؛ نزديك است درخشندگي برق آن (ابرها) چشمها را ببرد.



[22]- ساحت: درگاه، آستانه، گشادگي، فراخناي.



خسروا گوي فلك در خم چوگان تو باد

ساحت كون و مكان عرصه‌ي ميدان تو باد (حافظ)



[23]- ساحت بستان و باغ سبز و جوان گشت باز: وَهُوَ الَّذِيَ أَنزَلَ مِنَ السَّمَاء مَاء فَأَخْرَجْنَا بِهِ نَبَاتَ كُلِّ شَيْءٍ (انعام/ آيه99)



اوست خدايي كه از آسمان باران فرستاد و بدان باران هر گونه نباتي را، رويانيديم.



[24]- باغ و راغ: تركيب عطفي و اسم مركب است. به باغستان‌ها و دشت‌هاي سبز و خرم اطلاق مي‌شود.



راغ؛ دامنه‌ي كوه كه به جانب دشت يا صحرا باشد. همچنين صحراي سبزه‌زار. زمين نشيب و فراز كه چمن‌زار و شكوفه‌زار باشد. مرغزار، تفرجگاه و سبزه‌زار.



مگر ديده باشي كه در باغ و راغ

بتابد به شب كرمكي چون چراغ (بوستان سعدي)



اي خواجه ترا غم جمال ماهست

انديشه‌ي باغ و راغ و خرمن گاهست



ما سوختگان عالم تجريديم

ما را غم لا اله الا اللهست (ابوسعيد ابي الخير)



كجا در باغ و راغ و جويباران

ز جام مي همي باريد باران (فخرالدين اسعد گرگاني)



[25]- نَفحَه: دميدن بوي خوش، منتشر شدن رايحه‌ي طيب.



[26]- خَوَرنَق: قصري كه براي بهرام گور ساخته‌اند و داراي بام زيبا و جاي سور و ضيافت بوده است.



محلي در يك ميلي شرقي نجف در عراق عرب كه به سبب قصري كه نعمان بن امروءالقيس(از ملوك لخم*) براي يزدگرد اول ساساني ساخت، مشهور است، بعدها قصر خورنق وسعت يافت ولي در قرن چهارم ميلادي ويران بود، اين قصر در اشعار شاعران جاهلي آمده و آنرا مانند قصرسدير كه نزديك آن بود يكي از عجايب سي‌گانه‌ي جهان شمرده‌اند. نام خورنق با نام معمار يوناني آن سنمار و داستان وي همراه است كه پس از اتمام، نعمان وي را از بام قصر فروافكنده است، و نيز خورنق ظاهراً نامي ايراني‌الاصل باشد و از هوورن (داراي بام زيبا) يا خورنر (جاي سور و ضيافت) گرفته شده است. صاحب برهان آورد: عمارتي بوده بسيار عالي كه نعمان بن منذر به جهت بهرام گور ساخته بود و عجمان يك قصر آنرا خورنگه نام كردند يعني جاي نشستن بطعام خوردن و قصر دوم را كه سه گنبد متداخل بود و به جهت معبد و عبادتخانه تمام كرده بودند به سدير موسوم ساختند چه به زبان پهلوي گنبد را دير گويند.



در شرفنامه‌ي منيري راجع به اين قصر آمده است: نام قصر بهرام كه بناء عجيب و غريب است. «سنمار» بنّاء او بود، به تازيش سنمار گويند. و در عجائب البلدان آمده كه بنائي است به ظهر كوفه نعمان بن منذر بر سر وي رفت و گفت هرگز مثل اين بناء نديده‌ام، سنمار گفت: من جايي دانم كه اگر سنگي از آنجا برگيريد همه بيفتد، نعمان گفت جز تو هم كسي داند؟ گفت ني. نعمان گفت كه وي را از آن قلعه بيندازند، سنمار را از قلعه انداختند تا هلاك شود.



در روايت ديگري آورده‌اند كه: چون سنمار انعام فاخر يافت گفت: اگر مي‌دانستم كه چندين از انعام مبذول خواهي فرمود من از اين هم خوبتر مي‌ساختم ، نعمان گفت از اين هم خوبتر راست ميتواني كرد؟ و در خاطر كرد اگر او را زنده بگذارم او براي پادشاهي ديگر از آن خوبتر كند پس گفت كه هم از آن قصرش درانداختند. در معجم البلدان آمده: اين كاخ را به امر نعمان بن منذر مردي موسوم به سنمار به شصت سال ساخت چه او يكي دو سال بساخت و مي‌پرداخت و بعد غيبت مي‌كرد پنج شش سال به دنبال او مي‌گشتند تا بيابندش چون به دست مي‌آمد باز يكي دو سال به كار مشغول مي‌شد و سپس غيبت مي‌كرد تا كار قصر به انجام رسيد، پس از انجام نعمان بر فراز كاخ آمد و درياي مواج در پيش ديد و صحراي سرسبز در پس، محظوظ شد و به سنمار گفت هرگز كاخي به اين زيبايي نديدم، سنمار گفت دانم سنگي را كه اگر كشيده شود تمام ساختمان فرو ريزد. نعمان گفت آنرا به من بنما تا كسي بر آن واقف نشود، پس از نمودن، نعمان دستور داد تا آن هنرمند را از بالاي كاخ به زير درانداختند و تكه تكه شد، و منشاء ضرب المثل «جزاء سنمار» گرديد كه اين مثل در حق كسي زنند كه جزاي نيكي را بدي دهد: خورنق، كوشكي بود بلند چون گنبدي چنانكه در باغها كنند، اندر او خانه و حصار و ديوار بلند را به پارسي خورنه خوانند و به تازي خورنق . (ترجمه ٔ طبري بلعمي)



كار جهان به دست يكي كاردان سپرد

تا زو جهان همه چو خورنق شد و سدير (فرخي)



نقش خورنق است همه باغ و بوستان

فرش ستبرق است همه دشت و كوهسار (عمعق بخارايي)

----------------------------------------------



*ملوك آل لخم 23 تن باشند كه قريب 360 سال امارت كردند. چون يكي از آنها منذر بود ايشان را مناذره نيز گويند. امارت نشين ايشان حيره بود.



[27] - ستَبرَق: ديباي زرباف، اطلس. عالي‏ترين نوع لباس از ديبا و حرير. كلمه‌ي استبرق در چهار جاي از قرآن كريم آمده است. سوره‌هاي كهف آيه 31، دخان آيه 53، الرحمن آيه 54، الانسان(دهر) آيه 21



مُتكِئينِ علي فُرُشٍ بَطائِنُها مِنْ اِسْتَبرَقٍ و جَنَي الجنَّتينِ دانٍ . (سوره الرحمن آيه 54)



«بهشتي‌ها بر فرش‌ها و بسترهايي تكيه زنان‌اند كه آسترهاي آنها از حرير و ديبا است و ميوه‌ي درخت‌هاي آن دو بستان نزديك و در دسترس است».



صحرا گويي كه خورنق شده است

بستان همرنگ ستبرق شده است (منوچهري)



قاري صفت حله و استبرق و سندس

بر البسه بنويس كه از اهل بهشتيم (ديوان نظام قاري)



[28] - ماء معين: (تركيب وصفي) آب روان، آب روانِ روشن و پاك.



قُلْ أَ رَأَيتُمْ إِنْ أَصْبَحَ ماؤُكُمْ غَوْراً فَمَنْ يأْتِيكُمْ بِماء مَعِين. (ملك / آيه 30)



«به آنها بگو به من خبر دهيد اگر آبهاي مورد استفاده شما در زمين فرو رود چه كسي مي‌تواند آب جاري در دسترس شما قرار دهد»؟ در رواياتي كه از ائمه اهلبيت (عليهمالسلام ) به ما رسيده، آيه اخير به ظهور حضرت مهدي(عج) و عدل جهان گستر او تفسير شده است.( تفسيرنمونه/ آيت‌الله مكارم شيرازي)



در ازل مسكن مألوف نه اين جايم بود

گلشن قدس و لب ماء معين جايم بود (نيّر تبريزي)



بر منتظرين مژده بده منتظر آمد

از مهد بقا مهدي ثاني عشر آمد



كاو حجت حق حامي دين ماء معين است

چون خلد برين از قدمش روي زمين است (ژوليده نيشابوري)



در حديثي از امام باقر(ع) در تفسير اين آيه مي‌خوانيم:



«اين آيه در باره امامي نازل شده است که قيام به عدل الهي مي کند و (آيه) مي‌گويد: اگر امام شما پنهان گردد و نمي دانيد کجاست، چه کسي براي شما امامي مي‌فرستد که اخبار آسمانها و زمين وحلال و حرام خدا را براي شما شرح دهد؟



سپس فرمود: به خدا سوگند تأويل اين آيه نيامده و سرانجام خواهد آمد.»



آري همانگونه که آب جاري مايه حيات موجودات است، وجود امام معصوم نيز مايه حيات معنوي عالم است. امامي که داراي ولايت تکويني بر تمامي موجودات عالم و ولايت تشريعي بر انسانها است.



[29] - سيم: نقره



[30] - سيماب: جيوه را گويند، و جزو اعظم اكسير است. بلكه روح اكسير و روح جميع اجساد است.



[31] - دلال: غنج و ناز، ناز كردن.



[32] - تِلال: جمع تل، تپه، پشته.



[33] - فوق و يمين و يسار قلب و جنوب و شمال:



فوق: روي، برتر، بالاتر.



يمين: دست راست، سوي دست راست، مخالف يسار.



يسار: دست چپ.



قلب: در اينجا به معني وسط، مركز و ميان آمده است.



جنوب: طرف جنوب، يكي از چهار جهت اصلي در مقابل شمال. بادي است برابر باد شمال. باد دست راست و محل وزيدن آن از مطلع سهيل تا مطلع ثريا است.



شَمال يا شِمال: بادي كه از جانب ديار ثمود وزد. بادي كه از جانب قطب و بنات نعش وزد.



نكهت زلفش از شمال و جنوب

نامه‌ي عشقش از يمين و يسار (اوحدي مراغه‌اي)



[34] - لمن‌الملك: يَوْمَ هُم بَارِزُونَ لَا يَخْفَي عَلَي اللَّهِ مِنْهُمْ شَيْءٌ لِّمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ (سوره غافر آيه 16)



روز تلاقي، روزي است كه همه‌ي آنها آشكار مي‏شوند و چيزي از آنها بر خدا مخفي نخواهد ماند، حكومت امروز براي كيست؟ براي خداوند يكتاي قهار است. «لِمَنِ الْمُلْك» زدن كنايه از مفاخره كردن و دعوت به مبارزه است.



پيدا چو نهان نهان چو پيدا گردد

سرِّ «لِمَنِ الْمُلْك» هويدا گردد



دور من و ما و ما و من طي گردد

دورانْ همه دورِ لا و الاّ گردد (مرحوم ملا علي نوري)



آن دلبر عيار من ار يار منستي

كوسِ «لِمَنِ الْمُلْك» زدن كار منستي



گويند كه جز هيچ كسان را نخرد يار

من هيچ كسم كاش خريدار منستي (سنائي)



هزار زلزله در جوهر زمين افتد

ز نعره‌ي «لِمَنِ الْمُلْك» واحدالقهار (عطار)



كيست دراين ديرگه ديرپاي

كو «لِمَنِ الْمُلْك» زند جز خداي (نظامي گنجوي)



تا او بود همه نه جهان ماند و نه من

خود بشنود ز خود «لِمَنِ الْمُلْك» را جواب (عراقي)



بسوخت غير سراسر در آتش غيرت

منادي «لِمَنِ الْمُلْك» واحد قهار



ماهمه فاني‌ايم و تو باقي

در سراي تو مي‌شويم هلاك



«لِمَنِ الْمُلْك» واحدالقهار

زين نداي تو مي‌شويم هلاك (فيض كاشاني)



اي گشته صفاتت به جهان آيينه‌ي ذات

ذات تو بود مهر و صفاتت همه ذرات



كوسِ «لِمَنِ الْمُلْك» تو اي شاه دمادم

گويند ملائك همه بر بام سموات



دل را كه ز مهر رخت آرام‌گهي نيست

جز در كنف زلف تو آرام‌گهي نيست



گويند شهان گر همه كوسِ «لِمَنِ الْمُلْك»

بالله چو تو در مملكت حسن شهي نيست (نورعليشاه اصفهاني)



[35] - كوس: طبل و نقاره‌ي بزرگ را گويند.



[36] - جلال: بزرگي، عظمت و بزرگواري و سرافرازي، جاه، بلندي رتبه، قدرت، قوت، شوكت، عزت و هيبت. و در اصطلاح عرفا به معني اظهار استغناي معشوق است از عشق عاشق. بنا بر تفصيل جلال عبارت است از: صفت بزرگي و كبريا و مجد و سنا و هر جمالي كه مر او را است چه شدت پيدايي او جل شأنه، تعبير به جلال شود. همچنانكه هر جلالي مختص به اوست؛ پس او جلت عظمته در مبادي ظهورش بر خلق به نام جمال شناخته شود و از اينجاست كه گفته‌اند: براي هر جمالي، جلالي و براي هر جلالي، جمالي است و در بين خلق از جمال خداوندي جز جمال جلال يا جلال جمال صفت ديگري نمودار نيست. از اين رو صفات باطن حق تعالي را جلال گويند و صفات ظاهر را جمال. جلال احتجاب حق است از بصائر و ابصار چه هيچ كس از ما سوي‌الله ذات مطلق او را نبيند.(كشاف اصطلاحات فنون)



عاكفان كعبه‌ي جلالش به تقصير عبادت معترف.(گلستان سعدي)



[37] - وقار: آهستگي و بردباري، آراميدگي، آرام شدن، بردبار گرديدن.



[38] - سرير: اورنگ، تخت، تخت پادشاه.



[39] - جقّه: پَرَك، بته‌اي ساخته از پر پرندگان كه بر بالاي پيش كلاه پادشاهان ايران بود و آن كوچك كرده‌ي سرو سرافكنده است.



[40] - ضياء: زن و فرزند و هركه در نفقه در امور و حوائج وي باشد.



[41] - عقار: آب و زمين و زراعت و اراضي و ملك و منزل و اسباب خانه و قريه و خزائن و درخت و كالا.



[42] - قلاع: جمع قلعه.



[43] - بنات نبات: دانه‌هاي گياهان، فرّاش باد صبا را گفته، تا فرش زمردي بگسترد و دايه ابر بهاري را فرموده، تا بنات نبات در مهد زمين بپرورد. (سعدي)



[44] - عقد عقيقش: گردن‌بند، رشته مرواريد.



[45] - نثار: آنچه در عروسي براي حاضران نثار شود. پولي كه در عروسي و يا در روز عيد ميان مردمان مي‌افشانند و بشار نيز گويند. آنچه بريزند از هر چيز.



[46] - بيضُ‌‌الّدجاج: نوعي از انگور قرمز و چون اندازه‌ي دانه‌هاي آن به قدر تخم مرغ است به همين جهت آن را بيض‌الدجاج (تخم مرغ) خوانند.



[47] - خوشاب: آبدار. شربتي که از شيره‌ي آلبالو سازند. هرچيز سيراب و تاره و آبدار.



[48] - سُبحه: دعا و ذكر، مهره تسبيح.



[49] - اثمار: جمع ثمر، آنچه به حاصل آرد نبات و شجر از خوشه و ميوه و مانند آن، ميوه، حاصل.



[50] - مريم قدرت مكين: الم نخلقكم من ماء مهين (20) وجعلناه نطفة في قرار مكين (21) الي قدر معلوم(22) فقدرنا فنعم القادرون (23) (سوره مرسلات) آيا شما را از آبي پست و ناچيز نيافريديم .سپس آن را در قرارگاهي محفوظ و آماده قرار داديم. تا مدتي معين؟ ما قدرت بر اين كار داشتيم, پس ما قدرتمند خوبي هستيم (و امر معاد بر ما آسان است).



برخي از مفسران از جمله علامه طباطبايي معتقدند: منظور از قرار مكين در اين آيات از سوره‌ي مرسلات, رحم مادر است كه به خاطر آمادگي پرورش و قدرت حفظ جنين بدين تعبير ناميده شده است. وگاهي در وصف تپه‌ي با صفايي آمده كه پناهگاه حضرت مريم و فرزندش عيساي مسيح(ع) شد.



مؤثري كه به تأخير صنع و قدرت او

محل روح شود نطفه در قرار مكين (امير معزي)



[51] - امرود: گلابي.



[52] - روح راح: روح به فتح راء، باد نرم خوشايند، تازگي و خنکي، نسيم و بوي خوش. راح: نشاط، شادماني.



[53] - زار و نَزار: خوار و ضعيف، لاغر و زبون.



زار و نزار و خسته‌ام و بي قرار دوست

از من اي صبا ببر خبري تا ديار دوست (فيض كاشاني)



[54] - سَمين: فربه.



[55] - عنبرين: معطر و خوشبو.



[56] - مكين: جاي گير و استوار.



[57] - مِحَن: جمع محنت، بلاها، اندوه‌ها. در عرفان زحمت و المي را گويند كه از سبب معشوق به عاشق رسيده باشد، اختياري و غير اختياري. (عراقي)



آلام و نامرادي باشد كه به سبب معشوق به عاشق رسد، خواه مسبوق به اختيار باشد يا به اضطرار.



قصه محنت مرا شرح و بيان چه فايده

اشك روان من نگر صورت ماجراي من (مرآت عشاق)





رنج عاشق را گويند.(كشاف اصطلاحات فنون)



هان اي دل خونخوار سر محنت خود گير

كان يار سر صحبت ما بيش ندارد (عراقي)



غم غريبي و محنت چو بر نمي‌تابم

به شهر خود روم و شهريار خود باشم (حافظ)



مرا گفتي به محنت خواهمت كشت

مرا خود دولتي به زين نباشد (كمال‌الدين خجندي)



محنت و بلا امتحان است و بر دل و جان است. محنت و محبت قرينه‌اند. محنت و محبت دوست ديرينه‌اند. كيمياي محبت رايگان نيست. هرچه بلاست به جان محبت گران نيست، هزار جان بايد براي دوست تا بذل كني در هواي دوست، بلا و دوستي خوش است اگر چه همه آتش است. (رسائل خواجه عبدالله انصاري- محبت نامه)



[58] - عِذار: عذار به معني رخسار و صورت است و در اينجا به معني پوسته و روي.



[59] - سمن بو: معطر و خوشبو مانند ياسمن.



[60] - امتزاج: آميختگي، آميخته شدن چيزي به چيزي ديگر.



[61] - نگار: كنايه از محبوب و معشوق است و همچنين شخصي است كه او را بسيار دوست دارند. به كنايه و مجاز بر خوبرويان نيز اطلاق كنند، محبوب خوبرو، يار زيبا. عذارِ نگار به معني رخسار يار و چهره‌ي معشوق.



نگار من چو سر زلف بر عذار زند

زنند گويي در تبت و تتار آتش (سوزني سمرقندي)



[62] - چوگان: تقدير جميع امور را گويند، به طريق جبر و قهر.(عراقي)



مرا بس بر سر ميدان عشاق اين سرافرازي

که روزي پيش چوگانت کنم چون گوي سربازي (جامي)



[63] - ملال: به ستوه آمدن، دلتنگي، بيزاري.



[64] - رَضيع: طفل شيرخوار، كودك.



[65] - سهيل: ستاره‌اي است كه در هنگام طلوعش، ميوه‌ها رسيده شوند و گرما به آخر رسد. ستاره‌اي است روشن در جانب جنوب، اهل يمن اول بينند آن را.



[66] - يا نه ببين چون كليم در شجر سبز نار: سوره طه آيات 9 تا 16



و َهَلْ أَتَيكَ حَدِيثُ مُوسَي ﴿۹﴾ إِذْ رَأَي نَارًا فَقَالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ نَارًا لَّعَلِّي آتِيكُم مِّنْهَا بِقَبَسٍ أَوْ أَجِدُ عَلَي النَّارِ هُدًي ﴿۱۰﴾ فَلَمَّا أَتَيهَا نُودِي يَا مُوسَي ﴿۱۱﴾ إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًي ﴿۱۲﴾ وَأَنَا اخْتَرْتُكَ فَاسْتَمِعْ لِمَا يُوحَي ﴿۱۳﴾ إِنَّنِي أَنَا اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِي وَأَقِمِ الصَّلَاةَ لِذِكْرِي ﴿۱۴﴾ إِنَّ السَّاعَةَ ءاَتِيَةٌ أَكَادُ أُخْفِيهَا لِتُجْزَي كُلُّ نَفْسٍ بِمَا تَسْعَي ﴿۱۵﴾ فَلاَ يَصُدَّنَّكَ عَنْهَا مَنْ لاَ يُؤْمِنُ بِهَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَتَرْدَي ﴿۱۶﴾



و آيا خبر موسي به تو رسيده است ؟ (۹) هنگامي كه آتشي مشاهده كرد و به خانواده خود گفت: اندكي مكث كنيد كه من آتشي ديدم شايد شعله‏اي از آن را براي شما بياورم، يا به وسيله اين آتش راه را پيدا كنم. (۱۰) هنگامي كه نزد آتش آمد ندا داده شد كه اي موسي! (۱۱) من پروردگار توام! كفشهايت را بيرون آر كه تو در سرزمين مقدس طوي هستي. (۱۲) و من تو را (براي مقام رسالت) انتخاب كردم، اكنون به آنچه بر تو وحي مي‏شود گوش فرا ده! (۱۳) من الله هستم، معبودي جز من نيست، مرا پرستش كن و نماز را براي ياد من به پادار. (۱۴) رستاخيز بطور قطع خواهد آمد؛ من مي‏خواهم آن را پنهان كنم تا هر كس در برابر سعي و كوشش خود جزا ببيند. (۱۵) و هرگز نبايد افرادي كه ايمان به قيامت ندارند و از هوسهاي خويش پيروي كردند تو را از آن باز دارند كه هلاك خواهي شد. (۱۶)



همچنين سوره يس آيه 80: الَّذِي جَعَلَ لَكُم مِّنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ نَارًا فَإِذَا أَنتُم مِّنْهُ تُوقِدُونَ



آن خدايي كه براي شما از درخت سبز برايتان آتش پديد آورد و شما از آن، آتش مي‌افروزيد.



گو نظر باز كن و خلقت نارنج ببين

اي كه باور نكني في‌الشجرالاخضر نار



نعمتت بار خدايا ز عدد بيرونست

شكر انعام تو هرگز نكند شكرگزار (سعدي)



[67] - حُقّه: ظرفي غالبا خُرد و مدور با دري جدا كه بر آن استوار كنند و بيشتر از چوب يا عاج كه در آن الماس و لعل و مرواريد يا داروها و يا عطرهاي كمياب نهند.



[68] - بُسَّدين: منسوب به بُسّد كه مرجان باشد و مراد از سرخي است. سرخ به رنگ مرجان. قرمز به رنگ بُسّد.



[69] - معنّب: درخت انگور آرنده، مويز آرنده.



[70] - زَبَرجَد: نوعي زمرد باشد و از جمله جواهرات، و طبيعتش سرد و خشك است.



[71] - امتعه: جمع متاع، متاع‌ها، كالاها، سودها.



[72] - لئال: مرواريد فروش، لؤلؤ فروش.



نثرش نتوان گفت كه سلكيست ز گوهر

هر سطري از آن در نظرم عقد لئال است (حزين لاهيجي)



[73] - دُرَر: جمع دُرّ، مرواريدهاي بزرگ.



[74] - قرار: ثبات، آرميدن.



[75] - شوخ: زيبا، جميل، دلاويز، عشوه‌گر.



[76] - مُل: نبيذ، شراب انگوري، مي، باده، صهبا.



[77] - مَقَرّ: جاي قرار و آرام، جاي آرميدن و قرار گرفتن، موضع استقرار.



نيست چون برق تجلي كه سر از طور كشد

چون شرر در دل هر سنگ مقر دارد عشق (صائب تبريزي)



[78] - انگبين: شهد، عسل.



[79] - انجير: والتين والزيتون. قسم به انجير و زيتون. (سوره تين آيه 1)



[80] - پار: سال پيش، سال گذشته، پارسال.



[81] - انين: بانگ دردمند به خاطر درد. ناله و آواز سوزناك.



صداي دردمند در برابر درد آورنده را گويند.(تعريفات جرجاني)



عارف گفت: انين مشتاق صفير روح عاشق است در زندان محبت است. در حديث آمده است: خداوند انين اولياي خود را مي‌شنود و به اهل ملكوت خود مباهات مي‌كند. گفته‌اند: خدا انين عارفان را دوست دارد.



[82] - مشعشع: روشن، رخشان، درخشان.



[83] - ملمّع: روشن شدن، درخشان شدن.



[84] - شاب: به معني مرد جوان، برنا، مقابل شيخ.



[85] - ابتشار: خوشحال شدن، خوشنود شدن، بشارت يافتن.



[86] - نفحات: بوهاي خوش.



[87] - رياح: ريح به معني باد و رياح به معني بادها، دميدن‌هاي باد.



[88] - غاليه: مونث غالي، تركيباتي است از بوي خوش مركب از مشك و عنبر و كافور و غيره.



[89] - نَكهت: بوي خوش، بوي خوش دهان.



[90] - مشك تتار: تاتار است كه آن ولايتي باشد از تركستان كه مشك خوب از آنجا آورند.



گر سر زلف سيه باز گشايي چه عجب

كه شود مشك تتار از غم تو شيدايي (امير خسرو دهلوي)



[91] - هنگ: سنگيني و تمكين و وقار.



[92] - نيست اثر از وجود ديگرم اندر ميان: رسيدن به مقام فقر و فنا است كه عطار نيشابوري در منطق‌الطير از آن به عنوان هفتمين وادي ياد مي‌كند:



بعد ازين وادي فقرست و فنا

کي بود اينجا سخن گفتن روا



عين وادي فراموشي بود

لنگي و کري و بيهوشي بود



صد هزاران سايه جاويد تو

گم شده بيني ز يک خورشيد تو



بحر کلي چون به جنبش کرد راي

نقش‌ها بر بحر کي ماند به‌جاي



هر دو عالم نقش آن درياست بس

هرکه گويد نيست اين سوداست بس



هرکه در درياي کل گم بوده شد

دايما گم بوده‌ي آسوده شد



دل درين درياي پر آسودگي

مي‌نيابد هيچ جز گم بودگي (عطار– منطق‌الطير)



همچنين عطار در ديوان اشعارش در غزلي مي‌گويد:



دوش از وثاق دلبري سرمست بيرون آمدم

هيچم نبود از خود خبر تا بي خبر چون آمدم



گاهي ز جان بي جان شدم گاهي ز دل بريان شدم

هر لحظه ديگر سان شدم هر دم دگرگون آمدم



در فرقت آن نازنين گشتم همه روي زمين

گويي نبودم پيش ازين عاشق هم اکنون آمدم



چون نيستي اندر عيان، در نيستي گشتم نهان

تا هرچه ديدم در جهان از جمله بيرون آمدم



از فقر رو کردم سيه عطار را کردم تبه

رفعت رها کردم به ره از خويش بيرون آمدم (عطار نيشابوري)



فنا متلاشي شدن است به حق و بقا حضور است با حق. ابوالحسن خرقاني گويد: چون خويشتن با خدا بيني وفا بود و چون خدا را با خويشتن بيني فنا بود.(تذکره‌الاولياء عطار)



فنا آخرين حدي است که عارف چون به آن رسد از کوشش و کشش باز مي‌ماند. زيرا که فنا در نظر عارفان عبارت از فراموش کردن آنچه ماسوي‌الله و مستغرق شدن در مشاهده صفات الوهيت است. در اين حالت صوفي خود را نيز فراموش مي‌کند و چنان در اين حال گم مي‌شود که حتي خودش هم نمي‌داند که به اين حد واصل شده است. چون همه قواي نفساني او در مشاهده صفات حق فاني مي‌شود و از آن پس به سرحد بقا مي‌رسد که آن به قول اهل حقيقت يافتن حيات ابدي و دست زدن در نور باقي است در اين حالت چون عارف از جميع صفات بشري رسته است، جامع صفات کامل الهي مي‌شود. (حواشي و تعليقات اسرارنامه عطار- دکتر گوهرين)



[93] - منعدم: نيست و نابود شونده، معدوم. ريشه‌ي آن عدم است. عارفان ماسوي‌الله را عدم خوانند، در برابر وجود كه ذات حق است. در نزد عارفان عدم عالم بي نشاني است که از آن به غيبت ذات تعبير مي‌کنند و آن را کارگاه صنع هستي تصور مي‌کنند.



عدم نزد صوفيه اعيان ثابته را گويند. يعني صور علميه و حكما ماهيات ممكنه را گويند. (كشاف اصطلاحات فنون)



عدم با هستي آخر چون شود ضم؟

نباشد نور و ظلمت هر دو با هم



عدم موجود گردد اين مُحال است

وجود از روي هستي لايزال است (گلشن راز- شبستري)



[94] - حُجُب: جمع حجاب. حجاب، همان پرده و مانع بين ما و حضرت دوست است.



در دعاي ابوحمزه ثمالي مي‌خوانيم: «وَ أَنــَّكَ لا تحَتَجِب ُ عَن خَلقِك، اِلّا اَن تحَجُـبَهُمُ الاَعمالُ دُونـك»



«و تو از آفريدگانت هرگز در پرده نيستي، جز اينكه كردارشان آنان را از تو محجوب نمايد.»



شيخ روزبهان در شرح شطحيات مي‌گويد: «حجاب حائل است ميان طالب و مطلوب. حقيقت حجاب، آنچه تو را منع كند از حق، و اگرچه كواشف و معارف بود.»



همچنين در مشرب‌الارواح انواع حجاب‌ها را ذكر نموده و مي‌گويد:



«حجاب اهل بدايت آن چيزي است كه متعلق به اين عالم است و حجاب متوسطين آنچه است كه به آخرت تعلق دارد و حجاب اهل نهايت امتناع جمال قديم است به جهت غيرت كه سخت‌ترين حجاب براي مشاهدة حضرت حق است.» (مشرب الارواح)



فخرالدين عراقي مي‌گويد: «حجاب مانعي را گويند كه عاشق را از معشوق باز دارد.»



حجاب آن است كه به آن انسان از قرب حق محجوب شود. حق را حجابي نيست، زيرا حجاب براي حادث است و اصل همه‌ي حجاب‌ها باقي بودن عاشق در قبال معشوق است.



حضرت دوست مي‌فرمايد: فَاَينَمَا تُوَلّوُا فَثَمَّ وَجهُ‌الله (بقره/ آيه 115) «هر طرف رو كنيد آنجا روي خداست.»



بنا براين عالم مظهر تجلي و صفات خداوند سبحان است. جهان يكپارچه نور است. آنكه اين نور را نمي‌بيند، نابينا است و الا هيچ انسان بينايي نمي‌تواند منكر اين نور باشد.



لسان‌الغيب خواجه شيراز نيز معتقد است كه اگر ميان عاشق و معشوق حائلي وجود داشته باشد آن حائل خودِ عاشق است:



ميان عاشق و معشوق هيچ حائل نيست

تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز ( حافظ)





حضرت امام(ره) نيز در اين باره مي‌فرمايد:



بگذر از خويش اگر عاشق دلباخته‌اي

كه ميان تو و او جز تو كسي حائل نيست ( امام خميني)



در ديوان شمس، مولانا عشق را برطرف كننده‌ي هر نوع حجاب و پرده‌اي مي‌داند:



كه عشق خلعت جانست و طوق كرَّمنا

براي ملك وصال و براي رفع حجاب ( ديوان شمس)



همچنين فخرالدين عراقي نيز مانند مولانا عشق را برطرف كننده‌ي حجاب مي‌داند و معتقد است كه رفع حجاب بدون عشق دشوار است:



حجاب ره تويي برخيز و در فتراك عشق آويز

كه بي عشق آن حجاب تو ز ره دشوار برخيزد ( عراقي)



[95] - وَدود: دوست، محب يا محبوب.



[96] - معطي: عطا كننده، بخشنده، دهنده.



[97] - قطب: لقب آن ولي كه انتظام عالم به حكم الله در قبضه‌ي اقتدار او مفوض باشد.



قطب، يگانه‌اي است كه منظر نظر حق تعالي باشد از عالم در هر زماني، و او بر قلب اسرافيل بود- عليه السلام



دائما قطب اينچنين بايد

گر يكي مي‌رود يكي آيد



اقطاب محمدي(ص) بر دو نوع اند. اقطاب بعد از بعثت و اقطاب پيش از بعثت وي. اقطاب پيش از بعثت 313 رسول‌اند. اقطاب بعد از بعثت تا روز قيامت 12 قطب‌اند. (رسائل شاه نعمت‌الله ولي)



من در عجب افتادم از آن قطب يگانه

كز يك نظرش جمله وجودم همه جان كرد (ديوان شمس)



گر نباشد در جهان قطب زمان

كي تواند گشت بي قطب آسمان (شرح گلشن راز- لاهيجي)



قطب بايد محور افلاك را

محور بايد سكون خاك را (عمان ساماني)



[98] - مرسلين: فرستاده شدگان، پيامبران الهي.



[99] - ريشه‌ي حب اصل عشق: «عشق در لغت به حد افراط دوست داشتن، دوستي مفرط، محبت تام و شوق مفرط است و نيز در تصوف به عقيده صوفيان اساس و بنياد جهان هستي بر عشق نهاده شده و جنب و جوشي که سراسر وجود را فراگرفته و به همين مناسبت است، پس کمال واقعي را در عشق بايد جستجو کرد». (فرهنگ فارسي معين)



در قرآن کلمه عشق به صراحت نيامده، امّا از مفاهيم ديگري که معناي عشق را مي‌رساند، نام برده شده است:



وَمِنَ النَّاسِ مَن يَتَّخِذُ مِن دُونِ اللّهِ أَندَاداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللّهِ وَالَّذِينَ آمَنُواْ أَشَدُّ حُبًّا. (بقره/آيه 165)



«بعضي از مردم معبودهايي غير از خداوند، براي خود انتخاب مي‌کنند و آن‌ها را چون خدا دوست مي‌دارند، امّا آن‌ها که ايمان دارند،‌ عشقشان به خدا (از مشرکان نسبت به معبوهاشان) شديدتر است».



در اين آيه شريفه، شدت حبّ و علاقه‌مندي به عشق تفسير شده است.



در روايات و احاديث،‌ از «عشق» نام برده شده است.



پيامبر گرامي اسلام(ص) فرمود: «با فضيلت‌ترين مردم کسي است که عاشق عبادت است و با عشق عبادت کند».(بحارالانوار، ج 67، ص 253، حديث 10)



علاّمه مجلسي بعد از ذکر حديث مي‌فرمايد: عشق به معناي زياده روي در دوست داشتن و محبت است. گاهي خيال مي‌شود عشق، مخصوص علاقه داشتن به امور باطل است، به همين جهت در علاقه به خدا به کار نمي‌رود، اما اين حديث بر خلاف پندار مزبور است؟ آن چه در مورد مذمت و سرزنش است، ‌عشق جسماني، حيواني و شهواني است و آن چه مورد مدح و ستايش قرار گرفته، عشق روحاني و انساني مي‌باشد. عشق نوع اوّل به مجرّد وصال و رسيدن به آن، فاني شده و از بين مي‌رود و عشق از نوع دوم تا ابد باقي و پايدار است. (بحارالانوار، ج 67، ص 253، حديث 10)



عشق افراط در محبت است و آتشي است كه در دل عاشق حق مي‌افتد و جز حق را مي‌سوزاند. اين عشق امري الهي است، و آمدني است نه آموختني.



«عشق شدت ولع براي ذكر محبوب است. عشق؛ هر فرد ترسويي را شجاع و هر بخيلي را سخي و عزم هر انسان عاجزي را برمي‌انگيزاند.» (عطف الالف المألوف – ابوالحسن ديلمي)



خواجه عبدالله انصاري، عشق را اينگونه توصيف مي‌كند: «اگر بسته‌ي عشقي، خلاص مجوي. اگر كشته‌ي عشقي، قصاص مجوي كه عشق آتشي سوزان است و بحري بي پايان است، هم جان است و هم جان را جانان است و قصه‌ي بي پايان است و درد بي‌درمان است و عقل را در ادراك حيران است و دل از دريافت وي ناتوان است. عشق حيات فؤاد است، اگر خاموش باشد دل را چاك كند و از غير خودش پاك كند، چنان كه علت حيات است هم‌چنان سبب مماتست.» (رسائل - خواجه عبدالله انصاري)



«عشق فرض راه است همه كس را. دريغا اگر عشق خالق نداري باري عشق مخلوق مهيا كن تا قدر اين كلمات تو را حاصل آيد، دريغا از عشق چه توان گفت و از عشق چه نشان شايد داد. سوداي عشق از زيركي جهان بهتر ارزد و ديوانگي عشق بر همه‌ي عقل‌ها افزون آيد، هر كه عشق ندارد مجنون و بي‌حاصل است، هر كه عاشق نيست خودبين و پركين باشد و خود رأي بود، عاشقي؛ بي‌خودي و بي‌راهي باشد، دريغا همه‌ي جهان و جهانيان كاشكي عاشق بودندي تا همه زنده و با درد بودندي.» (تمهيدات- عين‌القضات)



«عشق، به حقيقت بلاست و انس و راحت درو غير است و عاريت است.»



عشق چيست؟ از خويش بيرون آمدن

غرقه در درياي پر خون آمدن



گر بدين دريا فروخواهي شدن

نيست هرگز روي بيرون آمدن (عطار نيشابوري)



عشق، امر كل است و درياي بيكرانه است، ائتلاف آسمان‌ها و حركت كاينات به واسطه قدرت اوست. جايگاه حقيقي عشق، دل است و بر كاروان دل حمله مي‌برد.



عشق‌هاي مادي مانند شمشير چوبين، سست و كند است، اما عشقي كه در نهايت با رنج و ابتلا همراه باشد، عشق حقيقي و يا عشق رحماني است.



از شور و حرارت آتش عشق، آب حيات هم خجل مي‌گردد، عشق خونخواره‌اي است كه كوه عظيم نيز در مقابل قدرت او عاجز مي‌شود.



آدمي بدون عشق، گمراه است، در مقابل قدرت و هيبت او هر صاحب مال و مقامي عاجز و مفلس مي‌گردد. عشق، دلكش، خوب و زيباست، مانند خورشيدي است كه نور و گرمي و حرارت خود را به كاينات ارزاني مي‌دارد، و بهترين استاد و مرشد محسوب مي‌شود. عشق عامل تحول و دگرگوني است، در پرتو قدرت و تاثير اوست كه هر چيز مبدل مي‌گردد. عشق با وجود اينكه از مكان منزه است، اما جملگي عالم را به اضطراب و حركت و تحول واداشته است.



كسي كه طالب عشق است، ديگر نبايد به شرم و حيا بينديشد.



عشق و انديشه با يكديگر سازگاري ندارد، عشق صبح صادق و انديشه، صبح كاذب است.



حقيقت عشق را نمي‌توان در دفتر و اوراق و كتاب جست، براي عاشق بهترين دليل و برهان، عشق است، هم چنان كه براي او بهترين خضر و پير نيز محسوب مي‌شود. جنون ناشي از عشق به مراتب از صدها هزار عقل و خرد برتر و با ارزش‌تر است.



مسير عشق، با اندوه و اشك و زاري همراه است. آب حيات حقيقي را بايد در عشق جست، زيرا موجبات حيات و جاودانگي را فراهم مي‌كند، كسي كه از عشق بويي نبرده باشد از ذوق بي بهره است.



با ترفند عشق مي‌توان بر هر مكر و حيله‌اي فايق آمد، ترفند و حيله‌هاي ظريف و دقيق عشق، حلال و رواست.



بزم نشاط حقيقي را تنها در عشق بايد سراغ گرفت، مانند دريايي بيكران است كه در اعماقش درهاي معرفت يافت مي‌شود.



عشق، نابود كننده‌ي عاقلان و هوشياران است. صبر و شكيبايي در مقابل عشق عاجز است. عشق اساس و مايه‌ي هر خيال و انديشه‌ي نيكويي است.



عشق، نام‌ها و لقب‌هاي فراواني دارد و از بدنامي نيز نمي‌هراسد.



عشق بهترين استاد و مربي محسوب مي‌شود. درس او فراموش شدني نيست.



نام ديگر بهشت خدا عشق است.



منم بهشت خدا، ليك نام من عشقست

كه از فشار رهد هر دلي كش افشردم (مولوي)



صفت عشق، ناز و صفت عاشق، نياز است.



ايمان همان عشق است. عشق رهزن ايمان است، هر صومعه و كعبه‌اي، حيات، تقدس و حرمت خود را از او وام گرفته است. عشق، حرص و طمع و هر صفت بد نفساني را نابود مي‌كند.



عشق نيز مانند روح در اين عالم خاكي، غريب و تنهاست.عشق با توبه سازگاري ندارد.



درجات بهشت، عاشق جمال اويند و دركات دوزخ از او هراسانند.



عشق مجازي در نهايت به عشق حقيقي منجر مي‌شود.



عشق، پيشوا و كاروان سالار كعبه‌ي مقصود و خوشبختي است.



اشك و عشق دو چيز نيستند، بلكه يك واقعيتند.



اشك وقتي زيباست كه براي عشق باشد. عشق وقتي زيباست كه براي اشك باشد.



نام‌هاي ديگر عشق در ديوان شمس: آب، آب حيات، آتش، آشنا، آفتاب، اصل، باغ، بحر بي‌كنار، بحر معني، بلاي جان، بهار، بهار دل، جان آسمان، جان جان، جان فزا، خسرو شاهنشهان، خورشيد، دريا، درياي درفشان، زنده‌ي جاودان.



[100] - لَمعَه: روشني، پرتو.



[101] - مُنزِل: آنكه فرو مي‌فرستد و آنكه سبب مي‌شود فرو فرستادن را.



[102] - اُمُّ‌الكتاب: قرآن كريم.



هُوَ الَّذِي أَنزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الألْبَابِ (آل عمران /آيه 7)



او كسي است كه اين كتاب (آسماني) را بر تو نازل كرد، كه قسمتي از آن، آيات «محكم‏» (صريح و روشن) است؛ كه اساس اين كتاب مي‏باشد؛ (و هر گونه پيچيدگي در آيات ديگر، با مراجعه به اينها، برطرف مي‏گردد.) و قسمتي از آن، «متشابه‏» است (آياتي كه به خاطر بالا بودن سطح مطلب و جهات ديگر، در نگاه اول، احتمالات مختلفي در آن مي‏رود؛ ولي با توجه به آيات محكم، تفسير آنها آشكار مي‏گردد.) اما آنها كه در قلوبشان انحراف است، به دنبال متشابهاتند، تا فتنه‏انگيزي كنند (و مردم را گمراه سازند)؛ و تفسير (نادرستي) براي آن مي‏طلبند؛ در حالي كه تفسير آنها را، جز خدا و راسخان در علم، نمي‏دانند. (آنها كه به دنبال فهم و درك اسرار همه آيات قرآن در پرتو علم و دانش الهي) مي‏گويند: «ما به همه آن ايمان آورديم؛ همه از طرف پروردگار ماست.» و جز صاحبان عقل، متذكر نمي‏شوند (و اين حقيقت را درك نمي‏كنند).



[103] - روح‌الامين: لقب جبرييل عليه‌السلام. روح نام جبرييل و امين صفت اوست.



و انه لتنزيل رب‌العالمين ﴿192﴾ نزل به الروح‌الامين ﴿193﴾ (سوره شعرا) اين قرآن فرو فرستاده شده‌ي پروردگار عالميان است فرود آورد آن را روح‌الامين(جبرييل).



درآن خلوت كه خوبان را به جام خاص بنوازد

بود روح‌الامين حارس و خضرش پرده‌دار اي دل (ديوان شمس)



[104] - کونين: دو کون، دو جهان، دنيا و آخرت.



اعيان ثابته‌ي جميع موجودات غيب و شهادت را گويند، که آن اعيان را صور علميه‌ي حق مي‌نامند. (شرح گلشن راز- لاهيجي)



[105] - قاطبه: همه



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 10:59  توسط Shoridehhal  | 
سلام بر دوستان خوبم که به من اینگونه لطف دارید و بنده نوازی می فرمایید

به توصیه شما گوش کردم و این مطلب را به مناسبت تولد مولای متقیان حضرت علی علیه السلام در وبلاگم قراردادم تا مورد پذیرش دوستان قرا گیرد و چشم آن دارم که مورد عنایت آن امام همام نیز قرار گیرم و مقبول درگاه احدیت.

این شعر از یک شاعر گمنام است که روی دیوانش دارم کار می کنم و شرح می نویسم که توضیحات پاورقی در واقع شرحی است که می نویسم.

خوشحال می شوم که دوستان خوبم مرا از نظرات و پیشنهادات خوبشان ارشاد و راهنمایی فرمایند.

 

علي (ع)

اي علي[1] كز ابتدا[2] زد ايزد[3] يكتاي[4] تو

 سكّه‌ي[5]  شاهنشهي[6] بر نام جان آراي[7] تو

عارفان[8] سرمست[9] از يك جرعه‌ي[10] صهباي[11] تو

 ما گدايان[12] محو و مات[13] قامت رعناي[14] تو

 «اي قباي[15] پادشاهي راست[16] بر بالاي[17] تو

 زينت[18] تاج[19] و نگين[20] از گوهر[21] والاي تو»


 
 
اي علي اي سرّ[22] ذاتت[23] قل هوالله احد[24]

 وي درخشان از صفاتت[25] نور[26] الله‌الصمد

لم يلد مثلت و لم يولد نظيرت تا ابد

 لم يكن كفواً احد يعني قرينت[27] كي بود

 «آفتاب فتح را هردم طلوعي مي‌دمد

 از كلاه خسروي رخسار مه سيماي تو»


 
 
اي علي اي معني شمسُ‌‌الضُّحي[28] بَدرُالدُّجي[29]

 كز طُفيلَت[30] خِلقت ذرّات امكان شد به‌جا

عالمي را چون بُوَد سوي تو دست التجا[31]

 لاجرم ما بي‌كسان را نيز مي‌باشد رجا[32]

 «جلوه‌گاه طائرِ اقبال[33] گردد هر كجا

 سايه اندازد هماي چتر گردون‌ساي[34] تو»


 
 
اي علي اي بارگاهت كعبه‌ي دل‌هاي صاف

 وي رُواق روضه‌ي قدست ملائك را مطاف[35]

دارد اين آشفته جان هم آرزوي اعتكاف[36]

 وه كه مي‌دانند خيل عارفان مو شكاف

 «از رسوم شرع و حكمت[37] با هزاران اختلاف

 نكته‌اي[38] هرگز نشد فوت از دل داناي تو»

 

 
اي علي خرمْ دلي كز عشقِ نامت مي‌تپد

 مرحبا دستي كه بر دامان وصلت مي‌رسد

جان ز بهر پاي بوست گرچه ناقابل بود

 ليك بر اعطاء رخصت چون نگارنده شود

 «آب حيوانش[39] ز منقار بلاغت[40] مي‌چكد

 طوطي خوش لهجه[41] يعني كِلكِ شكّرخاي[42] تو»


 
 
اي علي كز ابر لطفت اصل هستي خرم است

 وز عطايت زنده جان عالم است و آدم است

بهر تمجيدت زبان خلق عالم اَبكَم[43] است

 ذات پاكت همچو پيغمبر ز خلقت اقدم[44] است

 «گرچه خورشيد فلك چشم و چراغ عالم است

 روشنايي بخش چشم اوست خاك پاي تو»


 
 
اي عليّ عاليّ اعلا وليّ[45] كردگار

 وي وليّ واليّ والاشهِ حق اقتدار

اي كه در وصف مقامت آمد از پروردگار

 «لافتي الا علي لاسيف الا ذوالفقار»[46]

 «آنچه اسكندر[47] طلب كرد و ندادش روزگار

 جرعه‌اي بود از زُلال[48] جام جان افزاي[49] تو»


 
 
اي علي در هر دو عالم چون تو صاحب تاج نيست

 وز جمالت غير نور ايزدي وهّاج[50] نيست

خوشتر از راه ولايت در جهان منهاج[51] نيست

 جز به پيكان غم عشقت دلم آماج[52] نيست

 «عرض حاجت[53] در حريم[54] حرمتت محتاج نيست

 راز كس مخفي نماند بر فروغ راي[55] تو»


 
 
اي علي بر هر كه حق از لطف سايه افكند

 در مديحت[56] قفل خاموشي ز نطقش بشكند

وز كرم بر مُهرِ روحش نقش مِهرت بركند

 چون «نفيسي» كز تَولّايت[57] روان مي‌آكند[58]

 «خسروا پيرانه‌سر[59] حافظ جواني مي‌كند

 بر اميد عفو جان‌بخش گنه فرساي[60] تو»


  --------------------------------------------------------------------------------

[1] - علي(ع): پدرش ابوطالب و مادرش فاطمه بنت اسد، مولاي متقيان، اميرالمؤمنين، شاه مردان، اسدالله، حيدر كرار، ابوتراب، پسر عم و داماد پيغمبر اكرم(ص)، اولين امام شيعيان و او نخستين كس از بين مردان بود كه اسلام آورد. سي سال پس از عام‌‌الفيل در كعبه متولد شد و به هنگام تولدش پيغمبر اكرم(ص) سي ساله بود و روز تولد او سيزدهم رجب است. وي مردي شجاع و خطيب و بليغ و عالم بود و از كودكي در خانه‌ي پيغمبر(ص) مي‌زيست و در غالب غزوات حضرت رسول(ص) شركت داشت و رايت مسلمانان را حمل مي كرد. در سال 35 هجري پس از كشته شدن عثمان، مردم به او رجوع كرده و با وي بيعت كردند و سرانجام در شب نوزدهم رمضان سال 40 هجري قمري با ضربت شمشير عبدالرحمن ابن ملجم مرادي كه بر سر مبارك ايشان وارد آمد زخمي و در نتيجه‌ي اين ضربت، دو روز بعد يعني بيست و يكم رمضان در سن شصت و سه سالگي به شهادت رسيد.

اولياء با انبياء هر دو يكند

 هر دو نور ذات بي چون بي شكند

مصطفي ختم رسل شد در جهان

 مرتضي ختم ولايت در عيان

جمله فرزندان حيدر ز اولياء

 جمله يك نورند حق كرد اين ندا

پاك و معصوم و مطهر چون نبي

 اين سخن را مي نداند هر صبي

حق نخواهي يافت الا با علي

 رهبر كل جهان است آن ولي   (عطار نيشابوري)
 

 

[2]- ابتدا: آغاز، آغازِ كار، شروع، اول، نخست، درآمد، بدو، سر، مبدأ، منشأ.

ابتداي عشق و مستي قاهري است

 انتهاي عشق و مستي دلبري است   (اقبال لاهوري)


 
نظر كن ابتدا و انتها ياب

همه گمگشته در عين خدا ياب  (عطار نيشابوري)


 
شيوه‌ي عشاق چون اشك‌است در راه نياز

 ابتدا سرگشتگي‌ها انتها افتادگي   (بيدل دهلوي)
 

 

[3]- ايزد: آفريدگار، خداي متعال.

ايزد كه جهان به قبضه‌ي قدرت اوست

 دادست ترا دو چيز كان هر دو نكوست

هم سيرت آنكه دوست داري كس را

 هم صورت آنكه كس ترا دارد دوست   (ابوسعيد ابي‌الخير)
 

 

[4] - يكتا: يكي، يك عدد.

دل به عشق خداي يكتا ده

 قطره‌اي را رهي به دريا ده   (فيض كاشاني)


 
ورنه هم يكتا خدا داند كه اندر شرق و غرب

 روي دل در هرچه دارد در خدا دارد همي   (قاآني)
 

 

[5] - سكه: آهن منقش است كه به آن نقش بركنند و پول فلزين را ضرب كنند.

سكه‌ي شاهان همي گردد دگر

 سكه‌ي احمد ببين تا مستقر   (مولوي)
 


تا لواي حيدري بر طارم خضراء زدند

 كوس عزش بر فراز عالم اعلا زدند

پادشاهان از براي عزت هر دو جهان

 سكه‌ي دولت به نامش بر رخ زرها زدند   (شاه نعمت‌الله ولي)
 

 

[6]- شاهنشه: شاه شاهان و سرآمد پادشاهان و در عرفان؛ انسان كامل و مكمل را گويند و همچنين شهريار اهل دل.

حكم نو كن كه شاه دوراني

 سكه‌ي تازه زن كه سلطاني

اي شاه مسلمانان وي جان مسلماني

 پنهان شده و افكنده در شهر پريشاني

شاهنشه هر شاهي صد اختر و صد ماهي

 هر حكم كه مي‌خواهي مي‌كن كه همه جاني   (ديوان شمس)
 

 

[7]- جان‌آرا: آرا مخفف آراينده، زينت و زيب و آرايش.

دلاراما چنين زيبا چرايي

 چنين چست و چنين رعنا چرايي

گرفتم من كه جاني و جهاني

 چنين جان و جهان آرا چرايي   (ديوان شمس)
 

 

[8]- عارف: دانا، شناسنده و رازدان حق را گويند. آنكه خدا او را به مرتبت شهود ذات و اسماء و صفات خود رسانيده باشد و اين مقام به طريق حال و مكاشفه بر او ظاهر شده باشد نه به مجرد علم و معرفت حال.

عارف كه ز سرّ معرفت آگاه است

 بيخود ز خود است و با خدا همراه است

نفي خود و اثبات وجود حق كن

 اين معني لا اله الا الله است   (ابوسعيد ابي‌الخير)


 
عارف به خدا مي‌رسد از گردش چشمي

 در نيم نفس بحر هم آغوش حباب است   (بيدل دهلوي)


 
سرّ خدا كه عارف سالك به كس نگفت

 در حيرتم كه باده فروش از كجا شنيد   (حافظ)
 

 

[9]- مست: اهل جذبه و سكر را گويند. سرمست: كسي كه مستي شراب به سر او رسيده.

مستي: فرو گرفتن عشق است، جميع صفات دروني و بروني را، و عبارت از سُكر اول است. (عراقي)

حالي است كه در آن عشق، هستي عاشق را فراگيرد.

هرآن مستي كه بشناسد سر از پا

 از او دعوي مستي ناپسند است   (عطار نيشابوري)
 

اگر گويند مستي چه چيز است؟ گويم: برخاستن تميز است. نه نيست داند از هست و نه پاي داند از دست. مست نه آن است كه نداند بد از نيك و نيك از بد، مست آن است كه نشناسد خود را از دوست و دوست را از خود. يكي مست شراب و يكي مست ساقي، آن يكي فاني و اين ديگر باقي. شفاي مخمور در شراب و آشاميدن اوست. و شفاي خمار در ساقي و در ديدن اوست. نه مست است هر كه هشيار نيست. مستي صفتي خوار نيست. مستي عار نباشد، جز با مرد پيكار نباشد. هر كه را مستي روي نموده است هرگز هشيار نبوده است. مستي پس از هشياري است و پس از عافيت بيماري است. جز به مستي هستي در نتوان باخت و جز در مستي به نيستي سر نتوان افراخت. رختگاه اندوه دل هشياران است و بنگاه شادي دايه‌ي عياران است و كار آن است. (رسائل خواجه عبدالله انصاري)

 

[10]- جرعه: در لغت به معني يك بار آشاميدن و در اصطلاح عرفان اسرار مقامات و جميع احوال را گويند كه در سلوك از سالك پوشيده باشد و همچنين خصوصيت تجلي وجودي را گويند كه در جميع ذرات به ظهور برسد.

تا خاكِ آستانه‌ي جانان مقام ماست

 در بزم عيش جرعه‌ي راحت به جام ماست  (امير شاهي سبزواري)


 
خورشيدكه خاك ازو چو زر مي‌گردد

 از شوق رخ تو در به در مي‌گردد

يك جرعه مي صاف تو در صافي ريخت

 شد مست و در اين ميان به سر مي‌گردد   (اوحدي مراغه‌اي)


 
در ازل داده‌ست ما را ساقي لعل لبت

 جرعه‌ي جامي كه من مدهوش آن جامم هنوز

به تيغم گر كشد دستش نگيرم

 و گر تيرم زند منت پذيرم

به فريادم رس اي پير خرابات

 به يك جرعه جوانم كن كه پيرم   (حافظ)


 
خاك بد آدم كه دوست جرعه بدان خاك ريخت

 ما همه زان جرعه‌ي دوست به دست آمديم   (ديوان عطار نيشابوري)
 

 

[11]- صهبا: در لغت شراب انگوري و شرابي كه مايل به سرخي باشد را گويند و در عرفان تجلي ازلي را گويند كه از آن به شراب الست تعبير مي‌كنند.

سال‌ها دفتر ما در گرو صهبا بود

 رونق ميكده از درس و دعاي ما بود   (حافظ)


 
آن را كه جام صافي صهباش مي‌دهند

 مي‌دان كه در حريم حرم جاش مي‌دهند   (اوحدي مراغه‌اي)


 
گر مرا جانب جنات نباشد ميلي

 آن هم از خاصيت جودت صهبا باشد   (قاسم انوار)
 

 

[12]- گدا: خواهش كردن، خواستن، نيازمند، سائل، فقير، مسكين.

اي پادشاه حسن خدا را بسوختيم

 آخر سؤال كن كه گدا را چه حاجت است

هر دمش با من دلسوخته لطفي دگر است

 اين گدا بين كه چه شايسته‌ي انعام افتاد

اي شاه حسن چشم به حال گدا فكن

 كاين گوش بس حكايت شاه و گدا شنيد   (حافظ)


 
شاهان بر آستان جلالت نهاده سر

 گردنكشان مطاوع و كيخسروان گدا   (سعدي)


 
بر سر كوي عاشقي شاه و گدا يكي بود

 پادشهي كند كسي كوست گداي چون تويي   (سلمان ساوجي)


 
ما گدا او پادشاه، ما بنده او فرمانروا

 رستخيز از ما گر انگيزد كه حكم او راستي   (حزين لاهيجي)

 

 گر گداي عشق باشي پادشاه عالمي

 حكم تو گردد روان گر تو بري فرمان ما   (شاه نعمتالله ولي)
 

 

[13]- محو: از ميان بردن، از ميان برداشتن، واله، آشفته، عاشق، شيفته و ديوانه.

مات: حيران، سرگردان، سراسيمه، سرگشته، مشوش، مدهوش، متحير، مبهوت.

محو و مات: گم، نابود، زائل و معدوم شدن اوصاف و عادات بشري است.

جان ز يكسو جمله‌ي خاصان عرش

 زير سم ذوالجناحش كرده فرش

پاي تا سر از جماد و از نبات

 در سر و پاي حسيني محو و مات

محو و مات حق همه در ذات او

 جمله‌ي ذرات محو و مات او   (عمان ساماني)


 
پي به معني برده‌ام در عالم صورت پرستي

 گر تو محو صورتي من مات صورت آفرينم  (فروغي بسطامي)
 

 

[14]- قامت: اندام. قامت رعنا: قد موزون و اندام رشيد. شكوه، عظمت، جلالت و بزرگي مقام و منزلت را نيز گويند.

«توجه دل را گويند به عالم علوي» (مرآت عشاق)

[15]- قبا: جامه، ردا، جامه‌اي بلند كه جلوي آن تا پايين باز است و معمولا با بند و قيطان بسته مي‌شود.

[16]- راست: متناسب و برازنده و در خور.

[17]- بالا: قامت و در عرفان توجه دل را گويند به عالم علوي.

تو و طوبي و ما و قامت يار

 فكر هر كس به قدر همت اوست

رسم عاشق كشي و شيوه‌ي شهرآشوبي

 جامه‌اي بود كه بر قامت او دوخته بود   (حافظ)
 

 

[18]- زينت: آرايش و پيرايش و طراز و جواهر و زيبايي و رونق و فروغ. پيرايه، زيور.

[19]- تاج: در لغت يعني كلاه جواهرنشان كه سلاطين بر سر مي‌گذارند و در عرفان به معني قطب انسان كامل. مجازاً به معني پادشاهي و سلطنت به‌كار مي‌رود.

[20]- نگين: گوهر و سنگ قيمتي كه به روي انگشتري نصب كنند.

آنكه تاج سر من خاك كف پايش بود

 از خدا مي‌طلبم تا به سرم باز آيد   (حافظ)


 

[21]- گوهر: سرشت و فطرت، خاندان و نژاد و در معني سنگ قيمتي.

گوهر جام جم از كان جهاني دگر است


 
 تو تمنا ز گِل كوزه گران مي‌داري


 
 
تو خود اي گوهر يكدانه كجايي آخر


 
 كز غمت ديده‌ي مردم همه دريا باشد


 (حافظ)
 

در عرفان صفات و اسماء الهي و معني حقيقي را گويند. (عراقي)

[22]- سرّ: رازِ پوشيده، نهان.

سرّ لطيفه‌اي است كه در قلب به وديعه گذاشته شده مانند روح در بدن و آن محل مشاهده است همانطور كه روح محل محبت است و قلب محل معرفت. (تعريفات جرجاني)

سرّ مافوق روح است و آن عقل قدس ملكوتي است و جايگاه آن لطيفه‌ي حق است كه در روح به وديعه گذارده شده است. (مشرب الارواح – روزبهان)

سرّ آن است كه خاطر نفس آن را حس نمي‌كند. سرّ آن است كه حق تعالي پنهان داشته است و خود بر آن اشراف دارد. (اللمع)

[23]- ذات: جمع صفات واحد هستي و حقيقت هرچيز و نفس هر شئ.

[24]- يك رباعي شبيه به اين عبارت را از شخصي شنيدم كه در اينجا مي‌آورم.

يا علي ذاتت ثبوت قل هوالله احد


 
 نام تو نقش نگين امر الله الصمد


 
 
لم يلد از مادر گيتي و لم يولد چو تو


 
 لم يكن بعد از نبي مثلت لَهُ كفواً احد


 
 

 

[25]- صفات: جمع صفت، چگونگي كسي گفتن، وصف بيان كردن حال و علامت و نشان چيزي، نشانه، چگونگي.

[26]- نور: روشنايي تابندگي، جلاء، رونق، جلوه.

الله نورالسماوات والارض (نور آيه‌ي 35). عارفان، وجود را نور و ظلمت را عدم گويند.

حق تعالي مي‌فرمايد: يهد‌ي‌‌الله لنوره من يشاء (نور آيه‌ي 35). خداوند به نور خود هر كه را بخواهد هدايت مي‌كند كه مراد از نور، نور ذات اوست (مشرب الارواح – روزبهان)

حقيقت هر كه او الله بيند


 
 تمامت نور الاالله بيند


 (عطار نيشابوري)
 
تا عيان شد آتش اني اناالله از رخت


 
 شعله‌ي نور تجلي در همه اشياء گرفت


 (عمادالدين نسيمي)
 
سر بي تن كه شنيده‌است به لب آيه‌ي كهف


 
 يا كه ديده‌است به مشكوه تنور آيه‌ي نور


 (نير تبريزي)
 

 

[27]- قرين: همنشين، همسان، همسر.

آن اميرالمؤمنين يعني علي


 
 وان امام‌المتقين يعني علي


 
 
ساقي كوثر امام انس و جان


 
 مصطفي را جانشين يعني علي


 
 
بود با سرّ نبوت روز و شب


 
 راز دار و هم قرين يعني علي


 (شاه نعمت‌الله ولي)
 

 

[28]- شمسُ‌‌الضُّحي: آفتاب صبحگاهي كه جهان را روشن ‌سازد، آفتاب اوايل روز كه نور پاشد.

بر جان من چو نور امام زمان بتافت


 
 ليلُ‌السِّرار بودم و شمسُ‌‌الضحي شدم


 (ناصر خسرو)
 
در آتش و در سوز من شب مي‌برم تا روز من


 
 اي فرخ پيروز من از روي آن شمسُ‌الضحي


 (ديوان شمس)
 
شمع جمع آل طه بضعه خيرالوري


 
 دختر شمسُ‌الضحي و همسر بدرالدجي


 (آيت‌الله وحيد خراساني)
 

[29]- بدر: تمام و كامل شدن، همچون ماه تمام. بدرُالدُّجي: ماه تمام در شب تاريك.

ذره‌اي از جمال و طلعت او


 
 به ز بدر دجي و شمس ضحي است


 (سوزني سمرقندي)
 
يارب به حق مصطفي سلطان جمع انبيا


 
 تاج‌الوري نورالهدي شمس‌الضحي بدرالدجي


 
 
كز لطف خود بر عاصيانِ امت احمد ببخش


 
 خاصه به جمع حاضرين يا ربنا اغفرلنا


 (عمادالدين نسيمي)
 

­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­

[30]- طفيل: وابسته، متكي.

طفيل هستي عشق‌اند آدمي و پري


 
 ارادتي بنما تا سعادتي ببري


 
 
جهان فاني و باقي فداي شاهد و ساقي


 
 كه سلطانيّ عالم را طفيل عشق مي‌بينم


 (حافظ)
 
چون طفيل نور او آمد امم


 
 سوي كل مبعوث از آن شد لاجرم


 
 
وجود مصطفي از نور پاك است


 
 ز لطف حق نبي‌الله نه خاك است


 
 
زمين و آسمان او را طفيل است


 
 ملك با آدم و جنبش ز خيل است


 (عطار نيشابوري)
 

 

[31]- التجا: پناه گرفتن، پناه آوردن. حزين لاهيجي در مدح اميرالمؤمنين علي(ع) مي‌فرمايد:

اي نور ديده را به غبار تو التجا


 
 خاك درت به كعبه‌ي دلها دهد صفا


 (حزين لاهيجي)
 

همچنين عطار نيشابوري در مدح مولا علي(ع) مي‌فرمايد:

پيشواي اهل فقر است مرتضي


 
 فقر را گير و به او كن التجا


 
 
هست شهرستان علم مصطفي


 
 تو به مظهر كن در آخر التجا


 
 
گرچه دورم بر تو دارم التجا


 
 حاجت عطار مسكين كن روا


 (عطار نيشابوري)
 

 

[32]- رجا: اميدواري، توقع، چشم داشت، آرزو.

[33]- طائر اقبال: پرنده خوشبختي. اقبال و سعادت به پرنده مانند شده است.

[34]- گردون ساي: گردون ساينده، هر چيزي كه از بلندي سر به آسمان و فلك مي‌سايد. چتر گردون‌سا، به مرغ هما مانند شده است.

[35]- مطاف: جاي طواف كردن و گشتن.

يعني رواق روضه‌ي شير خدا علي


 
 كز سهم او زره شده چون پرنيان صبح


 
 
ايوان رفعت تو كجا مدح من كجا!


 
 نتوان به آسمان شدن از نردبان صبح


 (حزين لاهيجي)
 

 

[36]- اعتكاف: گوشه نشين شدن در جايي مانند مسجد و باز ايستادن از چيزي و پيوستگي كردن بر چيزي. اعتكاف: درنگ كردن در مسجد جامع است به قصد عبادت و روزه داشتن شرط است در اعتكاف واجب.

اعتكاف به معني اقامت گزيدن در جايي است به طوري كه فرد معتكف خود را محبوس و ملتزم به آن مكان بداند و اين التزام ناشي از اهميت و عظمت آن موضع باشد.

اعتكاف نيز اركاني دارد كه عبارت‌اند از 1) نيت؛ 2) توقف در مسجد جامع شهر يا مساجد چهار گانه معروف؛ 3 كمتر از سه روز نبودن در اعتكاف؛ 4) روزه دار بودن معتكف در ايام اعتكاف.

[37]- حكمت: دانش و دانايي، عقل و فلسفه.

[38]- نكته: سخن دقيق و باريك، مضمون نغز و لطيف.

[39]- آب حيوان: منظور آب حيات است؛ آب زندگاني، آب خضر.

در اساطير مظهر چشمه‌اي است در ظلمات، هر كه اب از آن خورد زندگي جاويد يابد و خضر و الياس از آن نوشيده‌اند اما ذوالقرنين كه در طلب آب حيات به ظلمات رسيد به نوشيدن آن موفق نشد.

در اصطلاح عارفان كنايه است از چشمه‌ي عشق و محبت كه هر كه از آن بچشد هرگز معدوم و فاني نگردد. و نيز اشارت به دهن معشوق مي‌كنند.

ما آب حياتيم و تو درياي حياتي


 
 جوياي توايم از همه سو رو به تو داريم


 (مرآت عشاق)
 
عقل را زآب زندگاني تو


 
 تا نميرد ز خود، نشان نرسد


 
 
آب حيوان چون به تاريكي در است


 
 جام جم در دست جان خواهم نهاد


 (عطار نيشابوري)
 
كي خورد خضر دلت از آب حيوان شربتي


 
 تا تو ظلمت را تصور كرده‌اي آب حيات


 (مغربي)
 

 

آب حيوان؛ وجود مطلق و تعين اول را گويند و بر مجلاي تجليات الوهيت حق هم اطلاق نمايند.

آب حيوانش ز منقار بلاغت مي‌چكد


 
 زاغِ كلكِ من به نامْ ايزد چه عالي مشرب است


 
 
آب حيوان اگر اين است كه دارد لب دوست


 
 روشن است اين كه خِضِر بهره سرابي دارد


 (حافظ)
 
بيهوده مجوي آب حيوان


 
 در ظلمت خويش چون سكندر


 (ناصر خسرو- ديوان اشعار)
 
سكندر كه جست آب حيوان نديد


 
 نجسته به خضر آب حيوان رسيد


 (نظامي گنجوي- شرفنامه)
 
اگر خضر بر آب حيوان گذشت


 
 محمد ز سر چشمه‌ي جان گذشت


 (نظامي گنجوي- اقبالنامه)
 
بجز نور علي آن كيست كامروز


 
 ز كلكش آب حيوان مي‌تراود


 (نور عليشاه اصفهاني)
 

 

[40]- بلاغت: رسايي و شيوايي. منقار بلاغت: بيان رسا و شيوا.

[41]- طوطي خوش لهجه: پرنده‌ي زيبا، سبز رنگ و شيرين سخن كه در عرفان، نماد و سمبل نفس ناطقه و در اينجا استعاره از بيان فصيح و شيوا است.

[42]- كلك شكّرخا: كنايه از شيرين گفتار، آنكه سخن شيرين و دلنشين دارد.

شكر فروش كه عمرش دراز باد، چرا


 
 تفقدي نكند طوطي شكرخا را


 (حافظ)
 

 

[43]- ابكم: گنگ، گنگي يا عجز بيان.

در وصف كمال كبرياييت


 
 ابكم شده كلك نكته دان‌ها


 (حزين لاهيجي)
 
وليّ خالق اكبر عليّ عالي‌قدر


 
 كه هست ناطقه پيش ثناي او ابكم


 (محتشم كاشاني)
 

 

[44]- اقدم: اولين‌تر، قديم‌تر، جلوتر.

خوش آن زبان كه شود چون زبان لوح و قلم


 
 به مدح و منقبت شاه ذوالفقار علم


 
 
بدانكه در كتب آسماني آمده است


 
 ابوالحسن همه جا بر ابوالبشر اقدم


 (محتشم كاشاني)
 

پيامبر اكرم(ص) فرمود: «اول ما خلق‌الله نورى...». «خداوند متعال پيش از آن كه آدم را بيافريند من و اهل بيت مرا از يك نور آفريد».

امام صادق (ع) نيز مى‏فرمايد: محمد و على عليمها‌السلام از يك نور آفريده شدند، آفرينش آنان قبل از خلقت آسمانها، زمين و عرش صورت گرفت. (اصول كافي ج 1)

[45]- ولي: لقب علي ابن ابي‌طالب (ع). همچنين به معني محب و صديق، دوست، معين و ياري دهنده و نيز به معني مهربان.

سر انجمن بُد ز ياران علي


 
 كه خواندش پيمبر علي ولي


 (فردوسي)
 
نور حق ظاهر بود اندر ولي


 
 نيك بين باشي اگر اهل دلي


 (مولوي)
 
ناز دارد بر جميع اولياء


 
 آن وليّ نازنين يعني علي


 (شاه نعمت‌الله ولي)
 

بدانكه شيخ سعدالدين حموي مي‌فرمايد كه پيش از محمد عليه‌السلام در اديان پيشين ولي نبود و اسم ولي نبود، و مقربان خدا را جمله انبياء مي‌گفتند اگرچه در هر ديني يك صاحب شريعت بود و زياده از يكي نمي‌بود اما ديگران خلق را به دين وي دعوت مي‌كردند و جمله را انبياء مي‌گفتند.

چون كار به محمد(ص) رسيد فرمود كه بعد از من پيغمبر نخواهد بود تا خلق را به دين من دعوت كنند. بعد از من كساني كه پيرو من باشند و مقرب حضرت خدا باشند نام ايشان اولياء است. اين اولياء خلق را به دين من دعوت مي‌كنند. اسم ولي در دين محمد(ص) پيدا آمد. خداي تعالي دوازده كس را از امت محمد(ص) برگزيد و مقرب حضرت خود گردانيد و به ولايت خود مخصوص كرد و ايشان را نايبان حضرت محمد(ص) گردانيد كه العلماء ورثه الانبياء. در حق اين دوازده كس فرمود كه علماء امتي كانبياء بني‌اسرائيل.

به نزديك شيخ، ولي در امت محمد(ص) همين دوازده كس بيش نيستند و ولي آخرين كه ولي دوازدهم باشد خاتم اولياست و مهدي و صاحب زمان نام اوست.

اي درويش! شيخ سعدالدين در حق اين صاحب زمان كتابها ساخته است و مدح وي بسيار گفته است. فرموده است كه علم به كمال و قدرت به كمال دارد. تمامت روي زمين را در حكم خود در آورد و به عدل آراسته گرداند. كفر و ظلم را به يكبار از روي زمين بردارد. تمامت گنجهاي روي زمين بر وي ظاهر گردد.

اي درويش! هرچند صفت قدرت وي كنم از هزار يكي نگفته باشم. اين بيچاره در خراسان در خدمت شيخ سعدالدين بودم و شيخ مبالغت بسيار مي‌كرد در حق اين صاحب زمان، از قدرت و كمال وي چنانكه از فهم ما بيرون مي‌رفت و عقل ما بر آن نمي‌رسيد. روزي گفتم يا شيخ كسي كه نيامده است در حق وي اين همه مبالغت مصلحت نباشد، شايد كه نه چنين باشد. شيخ برنجيد. ترك كردم و بيش از اين سخن نگفتم.

اي درويش ! شيخ هرچه فرمايد از سر ديد فرمايد اما بسيار كس كه به اين سخن زيان كردند و مي‌كنند و بسيار كس سرگردان شدند و مي‌شوند.

اي درويش! درويشي كن كه هيچ مقام بزرگتر از درويشي نيست. (كتاب الانسان الكامل عزيزالدين نسفي)

[46]- لا فتي الا علي لا سيف الا ذوالفقار: ابن ابى‌الحديد در شرح نهج‌البلاغه مى‎نويسد:

در جنگ احد هنگامى كه غالب ياران پيامبر(ص) پا به فرار نهادند، فشار دسته‎هاى مختلف دشمن به سوى پيامبر(ص) بالا گرفت. دسته‌اى از قبيله بنى‌كنانه، و گروهى از قبيله بنى‌عبد منات، كه در ميان آنان چهار جنگجوى نامور به چشم مي‌خورد، به سوى پيامبر يورش بردند. پيامبر به حضرت على(ع) فرمود: حمله اينها را دفع كن. حضرت على(ع) كـه پياده مي‌‎جنگيد، به آن گروه كه پنجاه نفر بودند، حمله كرده و آنان را متفرّق ساخت. آنـان چند بار مجدّدا گرد هم جمع شده و حمله كردند، باز هم حضرت على(ع) حمله آنان را دفع كرد. در اين حملات، چهار نفر قهرمان مزبور و ده نفر ديگر كه نامشان در تاريخ مشخّص نشده است به دست على(ع) كشته شدند. جبرئيل به رسول خدا(ص) گفت:

راستى كه حضرت على(ع) فداكارى مى‎كند، فرشتگان از فداكارى او به شگفت آمده‎اند.

پيامبر(ص) فرمود: چرا چنين نباشد، او از من و من از او هستم.

جبرييل گفت: من هم از شما هستم. آنگاه صدايى از آسمان شنيده شد كه مكرّر مى‎گفت:

لا فَتى اِلاّ عَلِىّ، لا سَيفَ اِلاّ ذُوالفَقار؛ جوانمرد شجاعى چون على(ع) و شمشيرى چون ذوالفقار وجود ندارد. ولى گوينده ديده نمى‎شد. از پيامبر(ص) سؤال كردند كه: گوينده كيست؟ فرمود: جبرئيل است.

گر عصا را تو بدزدي از كف موسي چه سود


 
 بازوي حيدر ببايد تا براند ذوالفقار


 (مولوي)
 
يا مرتضي حسين تو از ضرب دشمنان


 
 بنگر كه چون حسين تو بي يار و ياور است


 
 
هيهات تو كجايي و كو ذوالفقار تو


 
 امروز دست و ضربت تو سخت در خور است


 (وحشي بافقي)
 

 

[47]- اسكندر: اِسكنْدَر مَقْدوني يا الكساندر پسر فيليپ (تولد 356، جلوس 336 و مرگ ۳۲۳ پيش از ميلاد) در غرب مشهور به «اسكندر كبير»، و در ايران مشهور به «اسكندر گُجَستَك» (به معناي اسكندر ملعون)، كشورگشاي اهل مقدونيه در سدهٔ چهارم پيش از ميلاد بود. استاد او، ارسطو، فيلسوف معروف يوناني بود. ارسطو سمت آموزگاري اسكندر را پذيرفت و مدتها به تعليم و تربيت او پرداخت. برخي مورخين به اشتباه اسكندر را همان ذوالقرنين مي‌دانند. از جمله بوعلي‏سينا هم وقتي اسكندر مقدوني را وصف مي‏كند او را به نام اسكندر ذوالقرنين مي‏نامد، فخر رازي هم در تفسير كبير خود بر اين نظريه اصرار و پافشاري دارد. در شاهنامه نيز از اسكندر به كرات ياد مي‌شود و نظامي گنجوي نيز در اقبالنامه خود به شرح زندگي اسكندر مي‌پردازد. در اشعار شعرا و عرفاي پرآوازه نيز نام اسكندر به جاي نام ذوالقرنين در كنار نام حضرت خضر آورده شده است. مانند ابيات زير:

كو سكندر همتي، حكمت پژوهي، تشنه‌اي؟


 
 تا صفات آب خضر و آب كوثر گويمي


 (عطار نيشابوري)
 
آب حيوان نيست روزيِ چو اسكندر، كمال!


 
 خضر خطش چشمه را از سبزه پوشيدن گرفت


 (شيخ كمال خجندي)
 
باده بي لعل لب دلبر كشيدن مشكل است


 
 تلخي از درياي بي گوهر كشيدن مشكل است


 
 
عمر جاويدان نگردد جمع با فرماندهي


 
 آب خضر از جام اسكندر كشيدن مشكل است


 (صائب تبريزي)
 
آب خضر و جام اسكندر به پشت پا زديم


 
 خيمه‌ي ما بر كنار چشمه‌ي كوثر زدند


 (نظيري نيشابوري)
 

در اينجا نيز منظور حضرت حافظ از عبارت اسكندر؛ همان ذوالقرنين است يعني كسي كه داراي قدرت و شوكت است و شرق و غرب عالم تحت فرمانش بود. ذوالقرنين تعبير قرآني است كه در قرآن كريم در آيات 83 تا 98 سوره‌ي كهف به سرگذشت وي اشاره شده است. شخصيتي كه مورد بحث ارباب تاريخ و مذهب، هميشه بوده است؛ از اسكندر مقدوني تا كوروش كبير، كساني را مصداق اين نام يا لقب ديده‌اند. آنچه از قرآن كريم درباره‌ي او (ذوالقرنين) دانسته مي‌شود اين است كه او مردي قوي شوكت بوده و به جانب مغرب خورشيد رفته و در آنجا سدي بنا كرده است. در افسانه‌ها و كتب تاريخ داستان‌هاي بسياري در باره‌ي او آورده‌اند. برخي از مفسران قرآن كريم ظاهراً كلمه‌ي ذوالقرنين را در قرآن، اشاره به اسكندر دانسته‌اند كه براي درستي يا نادرستي اين مطلب، بايد به كتاب‌هاي تفسير مراجعه شود. اگر چه مفسر بزرگ قرآن كريم علامه طباطبايي(ره) در كتاب ارزشمند تفسير الميزان به اين موضوع پرداخته و آن را كاملا شرح و توضيح داده است اما با مراجعه به بيت ديگري از حافظ كه مي‌فرمايد:

سكندر را نمي‌بخشند آبي


 
 به زور و زر ميسر نيست اين كار


 (حافظ)
 

و يا اين بيت كه مي‌فرمايد:

فيض ازل به زور و زر ار آمدي به دست


 
 آب خِضِر نصيبه‌ي اسكندر آمدي


 (حافظ)
 

مي‌توان گفت كه منظور حضرت حافظ اين بوده كه: تقدير و مشيت الهي اين بوده كه آب حيات قسمت و روزي حضرت خضر شود يعني آنچه را كه خداي متعال اراده كرده باشد و اين كار با قدرت و ثروت امكان پذير نيست. عطار نيشابوري نيز اين نام را بيشتر به عنوان رمز حكمراني و پادشاهي قوي شوكت به كار برده است. مانند اين بيت كه مي‌فرمايد:

چگونه چشمه‌ي حيوان درين وادي به دست آرم


 
 كه اندر قعر تاريكي چو اسكندر فرو ماندم


 (عطار نيشابوري)
 

 

[48]- زلال: آب شيرين و سرد و گوارا كه آسان به گلو فرو رود.

زلال از مشرب جان نوش چون خضر


 
 كه آب چشمه‌ي حيوان حجاب است


 (خواجوي كرماني)
 
نهر آب حيات و عين زلال


 
 قطره‌اي دان  ز حوض كوثر ما


 (شاه نعمت‌الله ولي)
 

 

[49]- جان افزا: زندگي بخش و روح پرور.

[50]- وهّاج: افروخته، فروزان، روشن، درخشنده.

[51]- منهاج: راه روشن و پيدا، راه راست و گشاده، راه فراخ، راه دين.

رو به كوي دوست منهاج من است


 
 ديده وا كن وقت معراج من است


 (عمان ساماني)
 

 

[52]- آماج: خاك توده كرده كه نشان تير بر آن نصب كنند. نشان، نشانه، هدف.

[53]- حاجت: بيان و اظهار نياز.

[54]- حريم: گرداگرد خانه و عمارت، جايي كه داراي حرمت و احترام است.

[55]- رأي: تدبير و چاره انديشي.

[56]- مديح:  آنچه بدان كسي را بستايند و مدح گويند از شعر و جز آن. مدح، ستايش، آفرين. سخني غالباً شعري در توصيف و تحسين و تمجيد ممدوحي گويند يا نويسند.

از مديح تو عاجز آمده عقل


 
 ناطقه در ثنات شده لال


 (فخرالدين عراقي)
 
من و مديح تو، وين عقل بي نوا حاشا


 
 ز وضع خانه چه گويد كه نيست ره در كوه


 (عمان ساماني)
 

 

[57]- تولّي: دوستي داشتن با كسي، ولايت راندن، حكومت نمودن، به كار كسي قيام كردن.

[58]- آكندن: پر كردن، انباشتن.

[59]- پيرانه‌سر: سر پيري، هنگام پيري، دوره‌ي پيري، وقت پيري.

پيرانه‌سرم عشق جواني به سر افتاد


 
 وان راز كه در دل بنهفتم به در افتاد


 (حافظ)
 

 

[60]- گنه فرسا: گناه بخش. فرسودن: از بين بردن، محو كردن.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 15:52  توسط Shoridehhal  | 

آفرين جان آفرين پاك را           آنكه جان بخشيد و ايمان خاك را

سپاس آن خداوندي را كه بي آزال و آباد كنه ذات و صفاتش از تغاير اعصار و ادهار زمان و مكان منزه بود و پيش از وضع اسم قِدم و بقا از ديري و زوديِ كون و حوادث مقدس بود. بودنش كه بود، نه به قطع حصر زمن، هستي‌اش نه به هستي وجود انجمن. اول است نه به نعت علتِ اول‌ها و آخِر است نه به وصف شبهت آخِرها. ظاهر است نه در صورت مخاييل. باطن است نه محجوب به حُجُب علل و اباطيل. هستي‌اش به هستي‌اش قائم، جمال صفاتش به جلال ذات دائم.

پاك آن خداوندي كه ديدنش به وجود واجب، و عملش به حسن صنايع لازم. زندگيش قوام عالم، ارادتش آفريدن وجود آدم، قدرتش وجود آيات، كلامش بودن مخلوقات، سميع است پيش از مسموعات نه به آلات و عِلّات. بصير است پيش از مبصرات نه به حواسّ مرسومات. سبحان‌الذي تقدس في قدسه قدساً و تعظّم في كبريائه سلطاناً و عزاً و تبارك في جلاله ملكا و تعالي في جماله الوهية و جبروتاً

سپاس آن ازلي‌اي كه خردبخش است زيركان را و بخشايشگر است عاجزان را.

درود بر شاه كونين، رسول ثقلين، هم او كه سرور كائنات و مفخر موجودات و رحمت عالميان و صفوت آدميان و تتمه‌ي دور زمان است محمد مصطفي صلي الله عليه و آله و سلم شخصيت بزرگي كه خود الگوي شخصيت آدمي است و پيامش كه نعمت تام و تمام و اتمام نعمت و اكمال اخلاق است.

خوشا مردمان اين مرز و بوم كه با نيوشيدن پيام او به جان خويش، تأييدي دوباره يافتند بر اعتقاد و ايمان خود بر راستي و درستي در گفتار و كردار و پندار و تن و جان خويش در طلب سعادت هر دو جهان به كار بستند و هم يگانگي و اتحاد دانش و توانايي در پيش چشم داشتند و هم طي مقامات راستي را به نيرويي دانستند كه بي از آن كاستي و كژي سد راه سعادتمنديشان گردد.

ز نیرو بود مرد را راستی                          ز سستی کژی آید و کاستی

از همين روي است كه در تاريخ تعليم و تربيت ايران مي‎‎خوانيم كه هدف از تعليم و تربيت اين بوده است كه افراد را معتقد به خدا و متدين‎بار بياورند و او را داراي اخلاق نيكو كنند، به او پيشه و هنر بياموزند و به بهداشت تن متوجه و مأمور سازند و همين توجه بوده است كه ايران را مهد پرورش پهلواناني با اخلاق، جوانمرد و عدالتخواه قرار داده است.

بي‎جهت نيست كه در تعليم و تربيت جديد، ورزش مقوله‎اي علمي، فرهنگي و اجتماعي است و به اين لحاظ بر ما است كه چشم‌اندازهاي جديد آن را به درستي بشناسيم و تبيين و تدوين كنيم. رسالت تربيت بدني امروز رشد و شكوفايي توانائي‎ها و استعدادهاي جسماني، عقلاني، عاطفي و اجتماعي انسان‎ها و پرورش شهرونداني سالم، با نشاط، فعال، خلاق و اميدوار و مسؤول است.

در گذشته خوانده و شنيده‎ايم كه عقل سالم در بدن سالم است و اين حقيقتي است كه علم امروز بر آن صحه گذاشته است و دولت‌ها مي‎كوشند به انحاء مقتضي ورزش و تربيت بدني را به عنوان يك عادت عمومي در اجتماع رواج دهند و از اين طريق از تبعات ناخوشايند رخوت، سستي و گوشه‎گيري كه جامعه را به تباهي و نيستي مي‎كشاند، رهايي بخشند.

ورزش از اين حيث كه عاملي موثر در سالم‎سازي فرد و جامعه و جلوگيري از هرگونه سستي، كاهلي و انحرافات اجتماعي است در فرهنگ ديني ما هم جايگاه ويژه‎اي دارد، بخصوص كه سلامت يكي از دو نعمت ناشناخته خداوند تلقي شده است.

ورزش در ارتباط با جوانان به طور عام و دانشجويان در وجه خاص اهميتي مضاعف دارد، زيرا تضمين كننده سلامت، توانمندي و خردورزي گروهي است كه عامل توسعه كشور محسوب مي‎شوند. در اين معني ورزش از محدوده يك فن، برخورداري از توانائي صرفاً جسماني و پركننده ايام فراغت خارج مي‎شود و جاي خود را به يك نياز و ضرورت جدي براي حيات و پويايي فرد و جامعه مي‎دهد و اين همه ايجاب مي‎كند كه به ورزش از منظري علمي نگريسته شود و به نيازهاي جامعه پاسخي علمي داده شود.

در ايران اسلامي خوشبختانه توجه به ورزش روند رو به رشدي داشته است، اما هنوز ورزش همگاني در كشور از جايگاهي شايسته برخوردار نيست، حال آنكه به موازات توجه به جاذبه‎هاي ورزش قهرماني، لازم است كه تعميم ورزش همگاني نيز در دستور كار مسئولان ورزش كشور قرار گيرد. زيرا ورزش عمومي و همگاني است كه مي‎تواند بستر مناسبي براي پيشبرد ورزش قهرماني كشور قرار گيرد.

در دانشگاهها و مراكز علمي ورزش در كنار آموزش و پرورش زمينه رشد جسماني، عاطفي و رواني دانشجويان را فراهم مي‎سازد و اين امكان را فراهم مي‎سازد كه ارزشهاي اخلاقي، اجتماعي در دانشجويان نهادينه شود. از اين حيث توسعه ورزش در دانشگاهها مي‎تواند به توسعه منابع انساني و تقويت فضاي مشاركت، همدلي ، وفاق، نوع دوستي، خودباوري، انضباط اجتماعي، اتكاء به نفس و قانون‎پذيري كمك كند.

اهتمام به ورزش در دانشگاهها چه در بعد ورزش همگاني و چه از جنبه ورزش قهرماني باعث مي‌شود تا اين قشر برجسته جامعه كه در آينده‌اي نزديك عهده‎دار مسئوليت‎هاي مهم و كليدي كشور خواهند بود در دنياي ورزش بياموزند كه در عين پايبندي به اصول اخلاقي و جوانمردي چگونه با همديگر براي رسيدن به يك هدف متعالي همكاري كنند، و با پيشامدها چگونه به مقابله برخيزند.

 

 

 نکاتی پیرامون ورزش:

دانش و زیبایی در تن‏درستی است و یکی از راه‏های تن‏درستی، ورزش است. از این رو، نباید به سبب داشتن گرفتاری‏های عادی روزانه، از آثار مثبت و پایدار ورزش در ایجاد روحیه‏ای شاداب، سرزنده و حرکت‏آفرین به سوی موفقیت‏ها غافل شویم و روزانه دست‏کم چند دقیقه‏ای نرمش و ورزش نکنیم.

 در این میان، بسیار شایسته است از رهنمودهای بزرگان اسلام و تجربه‏های اندیشمندان عرصه دانش و ورزش به نیکی بهره بگیریم و خود با پرداختن به ورزش‏های مفید و تأکید شده در اسلام، لحظه‏هایی سرشار از انگیزه، امید، تحرک و پویایی را برای خویش بسازیم.

 تاریخچه ورزش در ایران

در میان کشورهای مشرق‏زمین، ایران، تنها کشوری بود که در نظام تعلیم و تربیت خود، بیشترین اولویت را به تربیت بدنی و ورزش می‏داد. ورزش در ایران، در آداب، سنت‏ها، فرهنگ و اخلاق ایرانیان ریشه دارد. آنها، تربیت بدنی را وسیله نیرومندی و نیرومندی را برای دست‏گیری ناتوانان و نه برای زورگویی و ماجراجویی می‏دانستند و ناتوانی و سستی را مایه ناراستی می‏پنداشتند. به عقیده آنان، زندگی بهتر، سلامت جامعه و توسعه و پیشرفت، به عقل سالم و بدن سالم نیاز دارد. در یکی از کتاب‏های باستانی آمده است: ورزش در ایران باستان، با هدف سلامت، شادابی و آماده بودن برای دفاع از وطن پا گرفت و هدف اصلی آن، تربیت جوانان بود. تیراندازی، کوه‏نوردی، شمشیرزنی، دو، اسب‏دوانی، شترسواری، ارابه‏رانی، مشت‏زنی، شنا و کشتی، در این مرز و بوم رواج داشت. پارسیان، شکار و شکارگاه را آموزشگاه حقیقی جنگ می‏پنداشتند و جوانان پارسی در شکار، سحرخیزی، بردباری در راه رفتن و دوندگی و تیراندازی، آمادگی روحی و چابکی را فرامی‏گرفتند.

 

ورزش از دیدگاه قرآن و سنت

در فرهنگ اسلام، ورزش، ابزاری بسیار مؤثر برای بالندگی و کمال انسان به شمار می‏رود. اسلام، ورزش را بنا بر پنج اصل تأیید می‏کند:

 1. نزدیکی به خداوند: ورزش می‏تواند به انسان مؤمن توانایی و سلامت بهتر و بیشتری بدهد تا از آن برای ادای تکالیف دینی و دستورهای الهی استفاده کند؛ چنان‏که حضرت علی علیه‏السلام نیز از خداوند می‏خواهد: «اِلهی قَوِّ عَلی خِدمَتِکَ جَوارِحی؛ پروردگارا! اعضای بدنم را برای خدمت‏گزاری بر خودت نیرومند ساز!»

 2. تعادل جسم و جان: پهلوانان و ورزش‏کاران هم باید جسم را تقویت کنند و هم به تهذیب نفس بپردازند که این تعادل، از راه ورزش کردن صورت می‏پذیرد.

 3. تأمین سلامت: حضرت علی علیه‏السلام می‏فرماید: «سلامت، از برترین نعمت‏هاست» که بی‏شک ورزش، یکی از بهترین راه‏های رسیدن به آن شمرده می‏شود.

 4. نشاط و انبساط: با ایجاد نشاط، کدورت‏های درونی و ملالت‏های بیرونی از بین می‏رود و روح انسان سبک‏بال می‏شود. رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله می‏فرماید: «سرگرمی و بازی داشته باشید؛ زیرا دوست ندارم در دین شما خشونت و سختی دیده شود.»

 5. زیبایی و تناسب اندام: خداوند که آفریننده نظام احسن خلقت است، در کمال زیبایی است و زیبایی‏ها را دوست دارد. داشتن اندام برازنده و متناسب، تنها از راه ورزش کردن به دست می‏آید.

  ورزش، بهترین راه برای تحرک بخشیدن به آحاد جامعه است. در بازی‏های گروهی، فرد معنای مصلحت جمع را فرامی‏گیرد و در حد توان برای موفقیت گروه خود می‏کوشد. ورزش هدف‏های زیر را براي جامعه به ارمغان مي‌آورد:

 1. سلامت جسمانی و روانی؛

2. رشد تکامل و یادگیری حرکتی متناسب با آن؛

3. تربیت فردی و گروهی؛

 4. پشتوانه قوی برای ورزش قهرمانی؛

 5. موفقیت بیشتر در امور آموزشی؛

 6. پیش‏گیری از آلودگی نوجوانان به عادت‏های ناپسند در محیط زندگی؛

 7. ایجاد محیط و شرایط متناسب با علاقه و ذوق نوجوانان و جوانان؛

 8. پر کردن اوقات فراغت و لذت بردن از آن.

 ورزش و رشد اخلاق

ورزش در مفهوم کلی سبب ارتقای اخلاق و منش افراد می‏شود. در واقع، ارتباط روشنی میان بازی‏های گروهی و رشد و تکامل اخلاق وجود دارد. بنابراین، ورزش به توانایی و قابلیتی می‏انجامد که تعاون و همکاری را تقویت می‏کند. افزون بر آن، ویژگی‏هایی مانند بزرگواری، شجاعت، استواری و ثبات قدم می‏تواند از راه ورزش گسترش یابد. همچنین فرد در صورت لزوم می‏تواند در دفاع از کشور یا در خدمت به جامعه مؤثر واقع شود. مسلمانان می‏توانند با پیروی از آموزه‏های الهی، به ورزش‏ها و تفریح‏های سالم و مفید بپردازند و جسم و جان را از آلوده شدن به گناهان و پستی‏ها در امان نگه دارند و زمینه شادابی و پویایی را در خویشتن فراهم آورند. ورزش افزون بر تقویت بنیه فردی، بنیه اجتماعی فرد را نیز تقویت می‏کند و ویژگی‏های پسندیده اخلاقی فردی و اجتماعی او از جمله همکاری، افزایش اعتماد به نفس، دست‏گیری از ناتوانان، گذشت و جوان‏مردی را بارور می‏سازد.

 

ورزش بانوان

برخی از دختران، در سال‏های نوجوانی دچار نارسایی‏های جسمی هستند که از بی‏تحرکی و دوری از ورزش سرچشمه می‏گیرد. پی‏آمدهای این مشکلات، به طور عمیق در سال‏های آینده زندگی آنان آشکار می‏شود و به طور مسلّم، این امر بر نسل آینده نیز اثر می‏گذارد. برای رفع این مسائل، بیش از همه باید فرهنگ پرداختن و اهمیت دادن به ورزش برای تأمین سلامت و بهداشت روح و جسم افراد تقویت شود. به یقین، آثار مطلوب پرداختن به ورزش، افزون بر سلامت جسم، از گرایش فرد به ناهنجاری‏ها نیز جلوگیری خواهد کرد.

 ورزش، جزو ضروری‏ترین مسائل زندگی همگان است. در این میان، بانوان باید بیش از دیگران به این مسئله اهمیت دهند و در نظر داشته باشند که آنان، پرورش‏دهندگان نسل‏های آینده هستند و سلامت جسم و فکر و روح ایشان، بر اندیشه و انگیزه فرزندانشان در پرداختن به ورزش و تأمین سلامت جسمانی و روحی آنها تأثیر مستقیم می‏گذارد. بانوان با افزودن بر سلامت جسمانی و نیروی بدنی‏شان، به آرامش روانی نیز می‏رسند و با سلامت روانی آنان، محیط خانه نیز از شادابی و تحرک مفید بهره می‏برد.

 تأثیر ورزش بر سلامت جسم و روح

همان‏گونه که روان سالم، بسیاری از نارسایی‏های جسمی را جبران می‏کند، به همان ترتیب نیز جسم سالم و نیرومند، مانع از کسالت روحی و روانی می‏شود و عامل پیش‏گیری از بیماری‏هاست. با داشتن تنی سالم به وسیله ورزش و بازی می‏توان زندگی معتدل و معقولی داشت. از دیگر مزایای ورزش، بالا رفتن حس اعتماد به نفس است. انسان بعد از ورزش احساس آرامش می‏کند. ورزش سبب دفع سموم از بدن می‏شود و در قوّت بخشیدن به اراده نقش مستقیمی دارد.

 دانش پزشکی نیز از ورزش به عنوان ابزاری برای بهبود جسمی و روحی بیماران بهره می‏برد و برای برطرف شدن بسیاری از نشانه‏ها و پی‏آمدهای منفی بیماری، آنان را به ورزش تشویق می‏کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 11:21  توسط Shoridehhal  | 

شهداي محراب

ركعتان في العشق لا يصح وضوئهما الا بالدم

دو ركعت نماز عشق جز با وضوي خون صحيح نيست

خـون محـراب كـوفه هنوز مي جوشد و علي (ع) اين نخستين شهـيد محراب ،  بـه نماز عصر ما همچنان الهام مي دهد و اسوه است.

محراب خونين كوفه سندي بر مظلوميت حق است.

چهرة غرقه به خون مولا ، كه محاسن سفيدش ، از خون سر رنگين شد، گواه تشيع سرخ و خونين است.

او كه در آستان خدا، در آن سحرگاه رمضان ، حناي خون بست، فرق شكافته اش را شفيع بقاء عدل در حكومت ساخت.

و آواي فزت و رب الكعبه وقتي از آن حضرت برخاست كه تيغ زهر آلود دشمن، بر تارك تابناكش نشست.

از اين نشستن و از آن برخاستن، تاريخ، شكل ديگري به خود گرفت و “حق” ، اعتلايي ديگر يافت و عشق جلوه‌اي نو نمود و شهادت شاهدي بزرگ يافت.

آن خون،كه از آن سر، بر آن سيما جاري شد، خط شيعه را در “ قيام محراب” و “ جهاد نماز ” و “استقامت حق ” ترسيم كرد.

امروز، همان خط تداوم دارد. امروز ، همان خون ، جاري است.

و خط ، همان “ خون ” است و خون ، همان “ خط ” است “ خط خونين” !

پيكر قطعه قطعه و غرقه به خون “ شهداي محراب ” در انقـلاب اسـلامـي ما ، پيوند اين نهضت را ، با راه علـي (ع) در صدر اسلام مي رساند و شاهد ديگري است كه اين اسوه هاي تقوا و فضيلت و پاكي و اخلاص ، در همه اوصاف به مولايشان علي (ع) اقتدا كرده اند، حتي در “ نماز سرخ محراب شهادت”.

راه ما از “خاك” تا “ خدا ” است راه شهادت

معراج “ شهادت ” را سكوي رفيعي چون “ محراب ” لازم است.

محراب، گرچه پايين است ، ولي بالا است. گرچه در عمق است ، ليكن برجسته است.

محراب ، پايگاه عروج اين وارسته مردان است.

چرا كه نماز ، معراج مؤمن است و اينان  ( شهداي محراب ) اسوه هاي ايمانند. كه از نماز،كه ياد خدا است ، به شهادت،كه ديدار خدا است رسيدند.

اينان، در مسير حق، مقتداي خلقي بودند كه رو به خالق كرده بودند و به دست دشمنان خلق، از دست خلق، گرفته شدند.

در افشاي چهرة منافقين و دشمني آنان با خلق، همين بس كه اين محورهاي آگاهي و تجمع خلق را كشتند و با شهادت‌شان ، مردم زنده و بيدار شدند.

چه عبث پنداشته بودند كه با كشتن اين پيران پارسا و متنفذ، مردم را پراكنده خواهند كرد، ولي خود پراكنده شدند. اينان پس از شهادت‌شان، زنده‌تر شدند.

هر قطره‌ي خونشان، يك دريا ايمان و آگاهي بر مردم بخشيد.

هر قطعه‌ي پيكرشان، كوهي از استقامت و پايداري در دل امت، پديد آورد.

دشمن بود كه شكست خورد، منافق بود كه از صحنه بيرون شد. نفاق بود كه رسوا گشت. وگرنه، دين زنده‌تر شد، مردم، منسجم‌تر گشتند. انقلاب اسلامي، بيشتر در دلها ريشه دوانيد.

منافقين، كه مي خواستند با اين سنگ پراكني ها ، شيشه نهضت را بشكنند، سر خود را شكستند و حيله هايشان دامنگير خودشان شد. و مكرشان دست و پاي خودشان را گرفت و خود ، در دامي افتادند كه براي مردم گسترده بودند و در چاهي فرو غلطيدند كه براي خلق، كنده بودند.

اين بيان قرآن كريم است كه : “ حيلة بد جز به اهلش برنمي گردد”

و اين مثل مشهور عرب است كه:

“ هركه براي برادرش چاهي بكند، خود ، در آن افتد”

با سنت حق هر آنكه گرديد طرف

بنياد وجود خـويش را كرد تلـف

با ظلم ، فروغ حق نگردد خاموش

باران كه نشست ، آب باقي است، نه كف

شهداي محراب، عبوديت حق را در معبد حق، با امضايي از خون گواهي دادند و جان مشتعل از عشق خويش را با چهره اي خونين ، به پيش خدا بردند.

ـ در محضر دوست سرخ رو بايد رفت ـ

شهادت در محراب ، ميراثي بود كه از امامشان علي (ع) به آنان رسيده بود.

اين مرگ سرخ ، نشان پاكي و تقوا و جهادشان بود.

همان سان كه شهادت علي (ع) در محراب ، گواه عدالت او بود، كه گفته اند: از فرط عدالت ، در محراب عبادتش شهيد شد.

ـ قتل في محراب عبادته لشدة عدله ـ

نماز جمعه تبريز، با خون شهيد “ مدني ” رنگين شد، مردي كه از مدينة ايمان بود و ديار يقين.

شيراز با شهادت “ دستغيب” ، دستي از غيب را كه نوازشگر جان و احيا گر دل بود از دست داد.

يزد، در سوگ عاشق صادقي چون “ صدوقي” از سر صدق به عزا نشست.

و محراب خونين باختران ، با خون وارسته مردي چون “ اشرفي اصفهاني” رنگ عشق گرفت و خورشيدي از خاوران را در دل كشيد.

شهداي محراب امروز اسوة مايند. يادشان، علاقة به ايمان و عشق، و كينه و نفرت از نفاق و جنايت را در دلها افزون مي‌كند. نامشان الهام بخش است.

مزارشان ، آگاهي و احساس و تعهد مي دهد.

امروز محرابهاي ما محل حرب است. سنگر جهاد است.

خط مقدم مرزباني از اسلام و انقلاب است.

همچنانكه “ نماز جمعه” هاي ما ، شكوه دين، اعتلاء كلمه الله ، تجديد بيعت با امام و رهبر و انقلاب، عامل پيوند دين و سياست، پايگاه وحدت قلوب و انسجام امور، ميعادگاه حزب ا و مشهد صادقان عاشق است.

اگر در ميدان نبرد، سلاح هر رزمندة شهيدي را، دلاور سلحشور ديگري به دست مي‌گيرد. در محراب هم، سنگر عبادت هر عارف خداجوي را ، دلير مردي مجاهد و عارف پر مي كند. و اين سنگرها همچنان پر مي ماند.

يعني كه: راه همچنان روشن و پر رونده است.

بايد به “ راه ” انديشيد و به “ رهبر ” و به “ مقصد ”

شهداي محراب ، راهنمايان ما به اين خط خونين بقا و ابديت بودند.

خون و محراب ” يادگار علي (ع) است.

محراب و خون ، پيوند عشق و ايمان و جهاد و شهادت است.

و “ شهداي محراب ” زندگان جاويد در پيشگاه خداوندند.

يادشان گرامي باد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 16:35  توسط Shoridehhal  | 
مژده اي دوست كه از نو شب تزيين آمد
  جشن فرخنده‌ي سلطان سلاطين آمد

شاه در خواب خوشم دوش به تمكين آمد
  «سحرم دولت بيدار به بالين آمد                گفت برخيز كه آن خسرو شيرين آمد»
 
دلبرا خيز و در اين عيد مبارك فرجام
  ز كف ساقي سيمين تن نازك اندام

بِسِتان با رخ خندان مي ناب گلفام
  «قدحي دركش و سرخوش به تماشا بخرام           تا ببيني كه نگارت به چه آيين آمد»
 
ساقيا زان مي انبوه كش هوش رباي
  دوستان را چو دو چشم سيهت مست نماي

هم چو مشك ختن از نافه‌ي خلوت به در آي
  «مژدگاني بده اي خلوتي نافه گشاي                     كه ز صحراي ختن آهوي مشگين آمد»
 
گلرخا آنكه ترا دلبر و طناز آورد
  چون دو ابروي توام قافيه‌پرداز آورد

گريه و ناله‌ي صبح و شبم اعجاز آورد
  «گريه آبي به رُخ سوختگان باز آورد                       ناله فرياد رس عاشق مسكين آمد»
 
صنما گر به رخم اشك روان چون جويي است
  ز غم دوري آن خسرو فرخ رويي است

كه همه كون و مكان در كف عزمش گويي است
  «مرغ دل باز هوادار كمان ابرويي است               كه كمين صيدگهش جان و دل و دين آمد»
 
پادشاه دو جهان دادگري ذوالمنني
  كه دهد رونق آيين نبيّ مدني

تا كي اي منكر دون دم زني از ما و مني
  «در هوا چند معلق زني و جلوه كني              اي كبوتر نگران باش كه شاهين آمد»
 
آمد آن شاه معظم كه رخش مظهر هوست
  آن خديوي كه جهان منتظر مقدم اوست

خرم امروز دل دوست عليرغم عدوست
  «ساقيا مي بده و غم مخور از دشمن و دوست         كه به كام دل ما آن بشد و اين آمد»
 
آمد آن شاه كه آباد كند دهر خراب
  مصلحت را زده بر چهره پري‌وار نقاب

هله با زمزمه‌ي ناي و ني و چنگ و رباب
  «شادي يار پري چهره بده باده‌ي ناب               كه مي لعل دواي دل غمگين آمد»  

آمد آن شاه كه او خاتم هشت است و چهار
  حجت ابن الحسن آن مظهر فرد دادار

دگر اي يار غم از عالم غدّار مدار
  «رسم بد عهدي ايام چو ديد ابر بهار          گريه‌اش بر سمن و سوسن و نسرين آمد»
 
حاليا گر ز نشاط است به جان‌ها غلغل
  بود از موهبت آن‌شه مشكين كاكل

چو نفيسي كه دهد مژده‌ي آن مصلح كل
  «چون صبا گفته‌ي حافظ بشنيد از بلبل       عنبر افشان به تماشاي رياحين آمد»
 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 14:38  توسط Shoridehhal  | 

ای غایب از این محضر از مات سلام الله
وی از همه حاضرتر از مات سلام الله

ای نور پسندیده وی سرمه هر دیده
احسنت زهی منظر از مات سلام الله

ای صورت روحانی وی رحمت ربانی
بر مؤمن و بر کافر از مات سلام الله

چون ماه تمام آیی و آن گاه ز بام آیی
ای ماه تو را چاکر از مات سلام الله

ای غایب بس حاضر بر حال همه ناظر
وی بحر پر از گوهر از مات سلام الله

ای شاهد بی‌نقصان وی روح ز تو رقصان
وی مستی تو در سر از مات سلام الله

ای جوشش می از تو وی شکر نی از تو
وز هر دو تویی خوشتر از مات سلام الله

شمس الحق تبریزی در لخلخه آمیزی
هم مشکی و هم عنبر از مات سلام الله

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 14:35  توسط Shoridehhal  | 

السلام عليك يا فاطمة الزهرا

آيينه‌ي عفاف

 از رفتار فاطمه عفت جوشيده است و حيا  يادگار اوست.

حتي صبر زينبي نيز تجلي تربيت فاطمي است. فاطمه كوثر است. بانويي والاقدر كه قله‌ي عظمتش و ژرفاي معرفتش، دست نيافتني است. آنكه خشم و رضايش، خشم و رضاي پيامبر خدا است. فاطمه گوهر است. دري گرانبها كه در صدف عصمت پرورده شده و در درياي نبوت به عالم هستي هديه شده است.

او ميوه‌ي خلقت و ثمره‌ي تكوين است. آيينه‌دار جلال و جمال حق و رنگين كمان سپهر قدس و عرفان است.

به ياد آن مظلومه‌ي نخست، آسمان دلهايمان ابري است و هواي چشمانمان باراني.

آن گل پرپر بوستان رسالت، مادر مظلوميت بود و همتاي بي‌همتاي علي(ع) و روح بزرگش شريك دردها و رنجهاي بي‌پايان آن امام. رفتارش آيينه‌ي خُلق و خوي محمدي بود.

عبادتش الگوي زنان مسلمان و حق باور و پارسا و كلامش در زيبايي و عمق، به وحي مي‌مانست.

گريه‌هايش، سند آن مظلوميت‌هاي جانكاه بود و اشكهايش، پشتوانه‌ي حقانيت علي(ع)

و خاموشي‌اش در آن عصر، فرياد اعتراض بود؛ رسواگر غوغا سالاران و غاصبان.

اينك نامعلومي قبرش، بسياري از رازهاي پنهان را معلوم مي‌سازد.

او كه آرامش مدينه بود، اينك در كجاي مدينه آرميده است؟

در سوگ وفاتش، در كجاي مدينه بايد گريست؟

شبنم اشك، در پاي كدام نهال بايد ريخت؟

بيت‌الاحزان كجا است؟ و صاحب عزا كيست؟

سلام بر آن به خاك آرميده‌ي افلاكي!

سلام بر آن جان خدايي، كه فراق پيامبر را بيش از دو ماه تاب نياورد.

درود بر آن دل آسماني، كه زمينيان را به سوز ابدي و داغ جاويد نشاند.

سلام بر زخمهاي پيكر و دردهاي دلش كه هنوز تازه است.

درود بر او، كه گنجينه‌ي عفاف، آيينه‌ي شرف و الگوي تقوا است، بر او كه زهره‌ي زهرا است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 9:36  توسط Shoridehhal  | 

سحرگاهی شدم سوی خرابات

که رندان را کنم دعوت به طامات

عصا اندر کف و سجاده بر دوش

که هستم زاهدی صاحب کرامات

خراباتی مرا گفتا که ای شیخ

بگو تا خود چه کار است از مهمات

بدو گفتم که کارم توبه‌ی توست

اگر توبه کنی یابی مراعات

مرا گفتا برو ای زاهد خشک

که تر گردی ز دردی خرابات

اگر یک قطره دردی بر تو ریزم

ز مسجد بازمانی وز مناجات

برو مفروش زهد و خودنمائی

که نه زهدت خرند اینجا نه طامات

کسی را اوفتد بر روی، این رنگ

که در کعبه کند بت را مراعات

بگفت این و یکی دردی به من داد

خرف شد عقلم و رست از خرافات

چو من فانی شدم از جان کهنه

مرا افتاد با جانان ملاقات

چو از فرعون هستی باز رستم

چو موسی می‌شدم هر دم به میقات

چو خود را یافتم بالای کونین

چو دیدم خویشتن را آن مقامات

برآمد آفتابی از وجودم

درون من برون شد از سماوات

بدو گفتم که ای داننده‌ی راز

بگو تا کی رسم در قرب آن ذات

مرا گفتا که ای مغرور غافل

رسد هرگز کسی هیهات هیهات

بسی بازی ببینی از پس و پیش

ولی آخر فرومانی به شهمات

همه ذرات عالم مست عشقند

فرومانده میان نفی و اثبات

در آن موضع که تابد نور خورشید

نه موجود و نه معدوم است ذرات

چه می‌گویی تو ای عطار آخر

که داند این رموز و این اشارات

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 16:49  توسط Shoridehhal  | 

به دریایی در افتادم که پایانش نمی‌بینم

به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمی‌بینم

در این دریا یکی در است و ما مشتاق در او

ولی کس کو که در جوید که جویانش نمی‌بینم

چه جویم بیش ازین گنجی که سر آن نمی‌دانم

چه پویم بیش ازین راهی که پایانش نمی‌بینم

درین ره کوی مه رویی است خلقی در طلب پویان

ولیک این کوی چون یابم که پیشانش نمی‌بینم

به خون جان من جانان ندانم دست آلاید

که او بس فارغ است از ما سر آنش نمی‌بینم

دلا بیزار شو از جان اگر جانان همی خواهی

که هر کو شمع جان جوید غم جانش نمی‌بینم

برو عطار بیرون آی با جانان به جان بازی

که هر کو جان درو بازد پشیمانش نمی‌بینم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 16:49  توسط Shoridehhal  | 

فرو رفتم به دریایی که نه پای و نه سر دارد

ولی هر قطره‌ای از وی به صد دریا اثر دارد

ز عقل و جان و دین و دل به کلی بی خبر گردد

کسی کز سر این دریا سر مویی خبر دارد

چه گردی گرد این دریا که هر کو مردتر افتد

ازین دریا به هر ساعت تحیر بیشتر دارد

تورا با جان مادرزاد ره نبود درین دریا

کسی این بحر را شاید که او جانی دگر دارد

تو هستی مرد صحرایی نه دریابی نه بشناسی

که با هر یک ازین دریا دل مردان چه سر دارد

ببین تا مرد صاحب دل درین دریا چسان جنبد

که بر راه همه عمری به یک ساعت گذر دارد

تو آن گوهر که در دریا همه اصل اوست کی یابی

چو می‌بینی که این دریا جهانی پر گهر دارد

اگر خواهی که آن گوهر ببینی تو چنان باید

که چون خورشید سر تا پای تو دایم نظر دارد

عجب آن است کین دریا اگرچه جمله آب آمد

ولی از شوق یک قطره زمین لب خشک‌تر دارد

چو شوقش بود بسیاری به آبی نیز غیر خود

ز تو بر ساخت غیر خود تویی غیری اگر دارد

سلامت از چه می‌جویی ملامت به درین دریا

که آن وقت است مرد ایمن که راهی پرخطر دارد

چو از تر دامنی عطار در کنجی است متواری

ندانم کین سخن گفتن ازو کس معتبر دارد
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 16:48  توسط Shoridehhal  | 
ما ز خرابات عشق مست الست آمدیم

نام بلی چون بریم چون همه مست آمدیم

پیش ز ما جان ما خورد شراب الست

ما همه زان یک شراب مست الست آمدیم

خاک بد آدم که دوست جرعه بدان خاک ریخت

ما همه زان جرعه‌ی دوست به دست آمدیم

ساقی جام الست چون و سقیهم بگفت

ما ز پی نیستی عاشق هست آمدیم

دوست چهل بامداد در گل ما داشت دست

تا چو گل از دست دوست دست به دست آمدیم

شست درافکند یار بر سر دریای عشق

تا ز پی چل صباح جمله به شست آمدیم

خیز و دلا مست شو از می قدسی از آنک

ما نه بدین تیره جای بهر نشست آمدیم

دوست چو جبار بود هیچ شکستی نداشت

گفت شکست آورید ما به شکست آمدیم

گوهر عطار یافت قدر و بلندی ز عشق

گرچه ز تأثیر جسم جوهر پست آمدیم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 16:48  توسط Shoridehhal  | 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 15:16  توسط Shoridehhal  | 
در بيان مهيا شدن آن ميدان مردي را، چابك سوار و پاي در ركاب آوردن آن سيد بزرگوار و مكالمات با ذوالجناح و ذوالفقار بر مشرب صافي مذاقان گويد:

ديگرم شوري به آب و گل رسيد
  گاه ميدان داري اين دل رسيد

نوبت پا در ركاب آوردن است
  اسب عشرت را سواري كردن است

چونكه خود را يكه و تنها بديد
  خويشتن را دور از آن تن‌ها بديد

قد براي رفتن از جا راست كرد
  هر تدارك خاطرش مي‌خواست كرد

پا نهاد از روي همت در ركاب
  كرد با اسب از سر شفقت خطاب

كاي سبك پر ذوالجناح تيز تك
  گَردِ نعلت سرمه‌ي چشم ملك

اي سماوي جلوه‌ي قدسي خرام
  اي ز مبدأ تا معادت نيم گام

اي به صورت كرده طيّ آب و گل
  وي به معني پويه‌ات در جان و دل

اي به رفتار از تفكر تيز تر
  وز براق عقل چابك خيزتر

رو به كوي دوست منهاج من است
  ديده واكن وقت معراج من است

بُد به شب معراج آن گيتي فروز
  اي عجب معراج من باشد به روز

تو براق آسمان پيماي من
  روز عاشورا شب اسراي من

بس حقوقا گر منت بر ذمّت است
  اي سُمت نازم زمان همت است

كز ميان دشمنم آري برون
  رو به كوي دوست گردي رهنمون

پس به چالاكي به پشت زين نشست
  اين بگفت و برد سوي تيغ دست

اي مشعشع ذوالفقار دل شكاف
  مدتي شد تا كه ماندي در غلاف

آنقدر در جاي خود كردي درنگ
  تا گرفت آيينه‌ي اسلام زنگ

هان و هان اي جوهر خاكستري
  زنگ اين آيينه مي‌بايد بري

من كنم زنگ از تو پاك اي تابناك
  كن تو اين آيينه را از زنگ پاك


در بيان عِنان‌گيري بانوي سراپرده‌ي عظمت و كبريايي حضرت زينب سلام‌الله عليها كه آن يكه تاز ميدان هويت را خاتمه‌ي متعلقات بود و شرذمه‌يي از مراتب و مقامات آن ناموس رباني و عظمت يزداني كه در عالم تحمل بار محبت كامل بود و وديعت مطلقه را واسطه و حامل، بر مذاق عارفان گويد:

خواهرش بر سينه و بر سر زنان
  رفت تا گيرد برادر را عِنان

سيل اشكش بست بر شه راه را
  دود آهش كرد حيران شاه را

در قفاي شاه رفتي هر زمان
  بانگ مهلاً مهلا اش بر آسمان

كاي سوار سرگران كم كن شتاب
  جان من لختي سبك‌تر زن ركاب

تا ببوسم آن رخ دلجوي تو
  تا ببويم آن شكنج موي تو

شه سراپا گرم شوق و مست ناز
  گوشه‌ي چشمي به آن سو كرد باز

ديد مشكين مويي از جنس زنان
  بر فلك دستي و دستي بر عِنان

زن مگو مرد آفرين روزگار
  زن مگو بنت‌الجلال اخت‌الوقار

زن مگو خاك درش نقش جبين
  زن مگو دست خدا در آستين

باز دل بر عقل مي گيرد عِنان
  اهل دل را آتش اندر جان زنان

در بيان تعرض آن شهسوار ميدان حقيقت از جهان تجرد به عالم تقيد و توجه و تفقد به خواهر خود بر مذاق عارفان گويد:

پس ز جان بر خواهر استقبال كرد
  تا رخش بوسد الف را دال كرد

همچو جان خود در آغوشش كشيد
  اين سخن آهسته در گوشش كشيد

كاي عِنان‌گير من آيا زينبي؟
  يا كه آه دردمندان در شبي؟

پيش پاي شوق زنجيري مكن
  راه عشق است اين عِنان ‌گيري مكن

با تو هستم جان خواهر همسفر
  تو به پا اين راه كوبي من به سر

خانه سوزان را تو صاحب‌خانه باش
  با زنان در همرهي مردانه باش

جان خواهر در غمم زاري مكن
  با صدا بهرم عزاداري مكن

معجر از سر پرده از رخ وا مكن
  آفتاب و ماه را رسوا مكن

هست بر من ناگوار و ناپسند
  از تو زينب گر صدا گردد بلند

هرچه باشد تو علي را دختري
  ماده شيرا كي كم از شير نري

با زبان زينبي شه آنچه گفت
  با حسيني گوش زينب مي‌شنفت

با حسيني لب هرآنچه گفت راز
  شه به‌گوش زينبي بشنيد باز

گوش عشق آري زبان خواهد ز عشق
  فهم عشق آري بيان خواهد ز عشق

با زبان ديگر اين آواز نيست
  گوش ديگر محرم اين راز نيست

اي سخنگو لحظه‌اي خاموش باش
  اي زبان از پاي تا سر گوش باش

تا ببينم از سر صدق و صواب
  شاه را زينب چه مي‌گويد جواب

گفت زينب در جواب آن شاه را
  كاي فروزان كرده مهر و ماه را

عشق را از يك مشمه زاده‌ايم
  لب به يك پستان غم بنهاده‌ايم

تربيت بوده‌است بر يك دوشمان
  پرورش در جيب يك آغوشمان

تا كنيم اين راه را مستانه طي
  هر دو از يك جام خوردستيم مي

هر دو در انجام طاعت كامليم
  هر يكي امر دگر را حامليم

تو شهادت جستي اي سبط رسول
  من اسيري را به جان كردم قبول


 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 10:30  توسط Shoridehhal  | 

1 المِنَّةُ لِلَّه که در میکده باز است
  زان رو که مرا بر در او روی نیاز است

2 خُم‌ها همه در جوش و خروشند ز مستی
  وان می که در آن‌جاست حقیقت نه مجاز است

3 از وی همه مستی و غرور است و تکبر
  وز ما همه بیچارگیّ و عجز و نیاز است

4 رازی که برِ غیر نگفتیم و نگوییم
  با دوست بگوییم که او محرم راز است

5 شرح شکن زلف خَم اندر خَم جانان
  کوته نتوان کرد که این قصه دراز است

6 بارِ دل مجنون و خَم طُرّه‌ی لیلی
  رخساره‌ی محمود و کف پای ایاز است

7 بر دوخته‌ام دیده چو باز از همه عالم
  تا دیده‌ی من بر رخ زیبای تو باز است

8 در کعبه‌ی کوی تو هر آن‌کس که بیاید
  از قبله‌ی ابروی تو در عین نماز است

9 ای مجلسیان سوز دل حافظ مسکین
  از شمع بپرسید که در سوز و گداز است   (حافظ)


1- خدای را شاکر و سپاسگزارم از آن جهت که با وجود تنگدستی و بی‌چیزی از سر احتیاج وتمنا برای برآوردن حاجت و دعای خود به سوی بارگاه او روی می‌آورم؛ در آن همیشه بر روی نیازمندان و مشتاقان باز است.


2-  همه‌ی خم‌های میکده‌ی عشق، در جوش و خروشند و شرابی که در آن‌هاست، شرابی ناب و حقیقی است، نه مادی و مجازی. وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابًا طَهُورًا   (پروردگارشان شراب بسيار پاك به آنها مى‏نوشاند).


3- آن شراب میکده‌ی عشق سراسر فریفتگی و دلبری و تکبر و بی‌نیازی است و ما در عین نیاز به آن، چاره‌ای جز بیچارگی و عجز و ناتوانی نداریم. یعنی او ناز می‌کند و ما نیاز می‌آوریم.


4- راز گفتن جز در حالت مستی و بی حضور یار و جام می ممکن نیست و از آنجا که درِ میخانه باز و باده مهیا و معشوق در کنار است، رازی را که با بیگانگان و نامحرمان نگفته‌ایم، با دوست می‌گوییم که او محرم راز است.


5- ماجرای عشق و شرح زلف پرچین و شکن معشوق را که جای دل‌های بسیاری است، کوتاه بیان نمی‌توان کرد، زیرا این قصه طولانی است.


6- آن قصه، قصه‌ی بار غم عشق مجنون است که در طُرّه‌ی لیلی جای گرفته است و داستان عشق محمود به ایاز است که چنان سلطان مقتدری، چهره‌ی خود را در زیر کف پای ایاز قرار می‌داد.


7- از آن زمان که چشم من بر رخسار زیبای تو باز شد و تو را دیدم، عاشق تو شدم و همچون باز از همه‌ی عالم چشم پوشیدم.


8- هر آن‌کس که به کعبه‌ی کوی تو روی آوَرَد و به وصال تو برسد و قبله‌گاه ابروی تو را ببیند، به آن سجده می‌کند و پیوسته در حال نماز است.


9- ای اهل مجلس اگر بخواهید از حال دل من باخبر شوید باید از شمعی که در پیش رویتان در سوز و گداز است بپرسید زیرا شمعی که می‌سوزد و ذوب می‌شود از حال دل من باخبر است.

1- المنه لله: شکر و سپاس از آن خداست.
 میکده: میخانه، خرابات. عالم لاهوت را گویند(عراقی).

دل صوفی کامل و مرشد واصل و خانه‌ی پیر صوفیان(خانقاه) را گویند.
 بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بود
  خود فروشان را به کوی می‌فروشان راه نیست
 
در میخانه ببستند خدایا مپسند
  که در خانه‌ی تزویر و ریا بگشایند  (حافظ)


در میخانه گشایید به رویم شب و روز
  که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم  (امام خمینی)


مقام لاهوت و حضرت وحدت ذاتیه را گویند که ساغر و جام تمام اعیان وجودی از باده‌ی آماده‌ی آن میخانه مالامال لایزال است و می‌پرستان آن میخانه مست و خراب در خاک فقر اوفتاده‌اند. (مرآت عشاق)


دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
  گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند (حافظ)


نیاز: دعا و حاجت. اظهار تذلل و افتقار است از جانب عاشق  در مقابله‌ی استغنا و بی‌نیازی معشوق، جهت اعلام رسوخ و ثبات قدم محبت و به استدعای مزید لطف و عنایت نهایی معشوق به حسب صورت.


میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
  چو یار ناز نماید شما نیاز کنید  (حافظ)


شیخ گفت: مولی بر دل من ندا کرد و گفت: هرکجا نیاز است؛ مراد، منم و هرکجا دعوی است؛ مراد، خلقانند. (منتخب نورالعلوم)


شیخ گفت: نیاز باید؛ که هیچ راه، بنده را به خداوند نزدیک‌تر از نیاز نیست که اگر بر سنگ خاره افتد چشمه‌ی آب بگشاید، اصل این است و این درویشان را بود و آن رحمت، خداوند کرده است با ایشان. (اسرارالتوحید)
شیخ ما را سؤال کرد درویشی که یا شیخ این چه سوز است که در این دل‌ها است؟ شیخ گفت: این را آتش نیاز گویند و خدای تعالی دو آتش آفریده است؛ یکی آتش زنده و یکی آتش مرده. آتش زنده آتش نیاز است که در سینه‌های بندگان نهاده است تا نقش ایشان سوخته گردد و آن آتشی است نورانی. چون نفس سوخته گشت آنگه آن آتش نیاز آتش شوق گردد و آن آتش شوق هرگز نمیرد. (اسرارالتوحید)


زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز
  تا ترا خود ز میان با که عنایت باشد  (حافظ)


مرا مکش که نیاز منت به‌کار آید
  چو من نمانم حسن تو با که ناز کند  (عراقی)


نجم‌الدین رازی از نیاز به عنوان یکی از شرایط و صفات مریدی یاد می‌کند و می‌گوید:
باید که در هیچ مقام نیاز از دست ندهد و اگرچه در مقام ناز می‌افتد خود را به تکلف با عالم نیاز می‌آورد که نیاز خاص عاشق است و ناز مقام خاص معشوق. (مرصادالعباد)


مولانا در مثنوی در باره‌ی ناز و نیاز اینگونه می‌گوید:
ناز کردن خوشتر آید از شکر
  لیک کم خایش که دارد صد خطر
 
ایمن آباد است آن راه نیاز
  ترک نازش گیر و با آن ره بساز
 
ای بسا نازآوری زد پرّ و بال
  آخرالامر آن بر آن کس شد وبال
 
وین نیاز ارچه که لاغر می‌کند
  صدر را چون بدر انور می‌کند  (مثنوی– دفتر 5)


جز نیاز و جز تضرع راه نیست
  زین تقلب هر قلم آگاه نیست  (مثنوی– دفتر3)


گفت آن الله تو لبیک ماست
  وآن نیاز و درد و سوز پیک ماست  (مثنوی– دفتر3)


مولانا در دیوان شمس برخی ویژگی‌های نیاز را اینگونه بیان می‌کند:
صفت بندگان "نیاز" است.
پریر عشق مرا گفت: من همه نازم
  همه نیاز شو آن لحظه‌ای که ناز کنم
 
نتیجه‌ی نازِ عاشق با معشوق؛ جدایی است و پاداشِ «نیازِ» عاشق، در نهایت، دست‌یابی به مقام «وصل».
تو ناز کنی و یار تو ناز
  چون ناز دو شد طلاق خیزد
 
ور زانکه نیاز پیش آری
  صد وصلت و صد عناق خیزد
 
عشق و نیاز و بندگی هر سه نشانی از حیات و زندگی به‌شمار می‌روند:
عشق و نیاز و بندگی هست نشان زندگی
  در طلب تجلیی در نظری و منظری
 
در ادای نماز نیز، اظهار نیاز ضرورت دارد.
وضو ز اشک بساز و نماز کن به نیاز
  خراب و مست شو ای جان ز باده‌ی ازلی
 
مولانا همچنین معتقد است: کبر؛ دشمن نیاز محسوب می‌شود و آن را از بین می‌برد.
گفتِ زبان کبر آورد، کبرت نیازت را خورد
  شو تو ز کبر خود جدا در کبریا آویخته
 
«خدای را شاکر و سپاسگزارم از آن جهت که با وجود تنگدستی و بی‌چیزی از سر احتیاج وتمنا برای برآوردن حاجت و دعای خود به سوی بارگاه او روی می‌آورم، در آن همیشه بر روی نیازمندان و مشتاقان باز است.»


2- خم: کوزه‌ی سفالی بزرگ شراب. واحدیت و مقام جمع را گویند مست بودن خم: خواجه خم را به سبب شرابی که در درون دارد، مست می‌داند و نشانه‌ی این مستی، جوش و خروشی است که به پا کرده است.
من که خواهم که ننوشم بجز از راوَق خُم
  چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم  (حافظ)


مستی: حالی است که در آن عشق، هستی عاشق را فرا بگیرد.
وگرنه عقل به مستی فرو کشد لنگر
  چگونه کشتی از این ورطه‌ی بلا ببرد
 
به مستوران مگو اسرار مستی
  حدیث جان مپرس از نقش دیوار  (حافظ)


عبارت از حیرت و وله است که در مشاهده‌ی جمال دوست، سالک صاحب شهود را دست می‌دهد.


هر آن مستی که بشناسد سر از پا
  از او دعوی مستی ناپسند است (عطار)


مستی، فرو گرفتن عشق است، جمیع صفات درونی و برونی را، و عبارت از سُکر اول است.(عراقی)

اگر گويند مستي چه چيز است، گويم: برخاستن تميز است. نه نيست داند از هست و نه پاي داند از دست. مست نه آن است كه نداند بد از نيك و نيك از بد، مست آن است كه نشناسد خود را از دوست و دوست را از خود. يكي مست شراب و يكي مست ساقي، آن يكي فاني و اين ديگر باقي. شفاي مخمور در شراب و آشاميدن اوست. و شفاي خمار در ساقي و در ديدن اوست. نه مست است هر كه هشيار نيست. مستي صفتي خوار نيست. مستي عار نباشد، جز با مرد پيكار نباشد. هر كه را مستي روي نموده است هرگز هشيار نبوده است. مستي پس از هشياري است و پس از عافيت بيماري است. جز به مستي هستي در نتوان باخت و جز در مستي به نيستي سر نتوان افراخت. رختگاه اندوه دل هشياران است و بنگاه شادي دايه‌ي عياران است و كار آن است. (رسائل خواجه عبدالله انصاری)


می: ذوقی را گویند که بر اثر یاد حق در دل عارف پیدا شود و او را سرمست گرداند و به معنای نشئه‌ی ذکر و غلیان عشق هم آمده است.
به می عمارت دل کن که این جهان خراب
  بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت
 
چو پیر سالک عشقت به می حواله کند
  بنوش و منتظر رحمت خدا می‌باش (حافظ)


مستان می عشق در این بادیه رفتند
  من ماندم و از رفتن من هیچ اثر نیست (عطار)


ذوقی بود که از دل سالک برآید و او را خوشوقت گرداند و نیز به معنی محبت و عشق آید. (کشاف اصطلاحات فنون)
تجلیات الهی را گویند اعم از آنکه آثاری باشد یا افعالی یا صفاتی یا ذاتی به قدر وسع مشرب بود.
بخور می تا ز خویشت وا رهاند
  وجود قطره در دریا رساند (مرآت عشاق)


غلبات عشق را گویند با وجود اعمال، که مقارن سلامت باشد و این خواص را باشد که در سلوک متوسط‌اند. (عراقی)


وجود مطلق را گویند که ساری باشد نسبت به جمیع موجودات. (حسین الفتی)
حقیقت: حق، عین واقع، در نزد عرفا ظهور ذات حق است بی حجاب تعینات و محو کثرات. حقیقت چیزی را گویندکه به طور قطع و یقین ثابت باشد و چون از نظر عرفا جز الله تعالی هیچ چیز و هیچ کس ثابت نیست پس حقیقت همان خدای تعالی است.
فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید
  شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد
 
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
  چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند (حافظ)


حقیقت مقام ولایت و ظهور توحید حقیقی عیانی است.
حقيقت عبارت است از معني، كه نسخ بر آن روا نباشد و از عهد آدم تا فناي عالم حكم آن متساوي است. اقامت شريعت بي وجود حقيقت مُحال بود و اقامت حقيقت بي حفظ شريعت مُحال.
حقیقت کز تعین شد معین
  تو او را در عبارت گفته‌ای من (گلشن راز)


خواجه عبدالله انصاري در كتاب صد ميدان از حقيقت به عنوان هفتاد و هفتمين ميدان ياد مي‌كند و مي‌گويد:
از ميدان كرامت، ميدان حقيقت زايد. اصول حقايق سه است با آنكه شرايع همه حقايق است و هرچه حق است همه حقيقت است. از آن سه حقيقت يكي آن است كه الله تعالي بدان عالم است و بدان واقف، يكتا و بس. و ديگر حقيقت آن است كه در خضر آموخت پوشيده بر موسي (ع) و خضر بدان دانا. سيم حقيقت آن است كه حكيمان بدان بينااند و عارفان بدان دانا و متبصران از آن آگاه.
شيخ روزبهان در شرح شطحيات مي‌گويد:
حقیقت صفای معرفت است، و نور مشاهده، و اثبات توحید، و رسوخ حال، و وقوع علم لدنی.
حقیقت نزد ابن‌عربی وجود واقعی است که شیخ او را در وحدتش می‌نگرد، و وصول به حقیقت، شهود این وحدت وجودیه است. لاجرم حقیقت در نظر او، وصول به وحدت وجود است. (المعجم الصوفی) تا مشاهده شود:
كه جز او نیست در سرای وجود
  به حقیقت کسی دگر موجود (مغربی)


مقام حقیقت، استقامت سرّ است به صفت استوا در مشاهده الله تعالی بدون اضطراب در عبودیت، و باز شدن چشم روح است در رؤیت صفات و ذات به نعت معرفت و محبت، و هر مقامی که متعلق به حقیقت باشد، و آن اصل معرفت است و حقایق آن معاني‌ای است که از لطایف کشف‌های انوار ذات و صفات آشکار می‌گردد، وقوع آن در عبودیت صفای معاملات و مقامات است. اولش بیزاری از کون است، و آخرش کشف پنهانی‌ها. و پیامبر در خطاب به حارثه به آن اشاره فرمود که گفت: ای حارثه برای هر حقی حقیقتی است، پس حقیقت ایمان تو چیست؟ گفت: شناختم خودم را از دنیا، پس بیدار ماندم شبم را و تشنگی کشیدم روزم را، وگویی می‌نگرم در عرش، پروردگارم را آشکار، و گویی اهل بهشت را در بهشت می‌بینم که یکدیگر را دیدن می‌کنند، و اهل آتش را در آتش که مانند سگان به یکدیگر پارس می‌کنند. گفت: شناختی. بر حال خود پایدار باش. پس پیامبر(ص) مکاشفه و معامله و معرفت را حقیقت ایمان قرار داد.
عارف گفت: حقیقت آن‌چیزی است که خدای تعالی به انبیاء و اولیاء بخشیده است، وآن چیزی است که به آن ولایت و نبوت صحت می‌یابد.   (مشرب‌الارواح –روزبهان)
عطار در اسرارنامه مي‌گويد:
حقيقت چيست به پيش انديش بودن
  ز خود بگذشتن و با خويش بودن
 
اگر جانت برون آيد ز صورت
  ببيني هرچه مي‌داني ضرورت (عطار)


در كتاب تذكره‌الاولياء از قول مشايخ صوفيه آمده: شبلي گفت: شريعت آن است كه او را پرستي و طريقت آن است كه او را طلبي و حقيقت آن است كه او را بيني.
ابوبكر واسطي گفت: راه اهل شريعت اثبات است، هر كه بود خود نفي كند به زندقه افتد اما در حقيقت هر كه اثبات خود كند به كفر افتد. بر درگاه شريعت اثبات بايد و بر درگاه حقيقت، نفي.
مولانا در مثنوي حقيقت را همان حق مي‌داند.
پس حقيقت حق بود معبود كل
  كز پي ذوق است سيران سبل
 
حقيقت از ديدگاه مولوي در ديوان شمس:
حقيقت را در سكوت و خموشي مي‌توان يافت. گفتار و بيان حجاب آفتاب حقيقت به‌شمار مي‌آيند.
بيان حكمت اگرچه شگرف مشعله ايست
  ز آفتاب حقايق بيان حجاب كند

حقيقت، همان معشوق است.
بصيرت را بصيرت تو، حقيقت را حقيقت تو
  تو نور نور اسراري، تو روح روح را جاني

مجاز: ضد حقیقت.
حقيقت نقطه مقابل مجاز است.
اندر سفرش بشد حقيقت
  كو بي تو همه مجاز آمد (دیوان شمس)


«همه‌ی خم‌های میکده‌ی عشق، در جوش و خروشند و شرابی که در آن‌هاست، شرابی ناب و حقیقی است، نه مادی و مجازی.»
وَسَقَاهُمْ رَ بُّهُمْ شَرَابًا طَهُورًا   (پروردگارشان شراب بسيار پاك به آنها مى‏نوشاند.)


3- وی: ضمیر سوم شخص منفصل که مراد از آن، می در بیت دوم است.
غرور و تکبر: بی‌نیازی حق است از انواع اعمال سلوک (عراقی). بی‌نیازی حق را گویند از جمیع خلق.
عجز: ناتوانی؛ عدم قدرت.
در نمی‌گیرد نیاز و عجز ما با حسن دوست
  خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت (حافظ)


گر تو را آنجا برد نبود عجب
  منگر اندر عجز و بنگر در طلب (دیوان شمس)


«آن شراب میکده‌ی عشق سراسر فریفتگی و دلبری و تکبر و بی‌نیازی است و ما در عین نیاز به آن چاره‌ای جز بیچارگی و عجزو ناتوانی نداریم. یعنی او ناز می‌کند و ما نیاز می‌آوریم.»


4- راز: راز يعني سرّ و راز نگهداشتن يعني سرّ نگهداشتن. (فرهنگ اصطلاحات عرفاني دكتر سجادي)
به اعتقاد عطار، جايگاه راز، دل است كه نبايد آن را فاش ساخت.
مولانا در مثنوي مي‌گويد: راز شايسته‌ي كسي است كه لياقت دريافت  و حفظ آن را داشته باشد.
راز جز با رازدان انباز نيست
  راز اندر گوش منكر راز نيست

مولانا در ديوان شمس معتقد است: راز همان معشوق است.
هم آدم و آن دم تويي، هم عيسي و مريم تويي
  هم راز و هم مرهم تويي، چيزي بده درويش را

از ويژگي هاي اساسي راز اين است كه بايد آن را پنهان ساخت.
راز حق از طريق زبان قابل بيان نيست بلكه بايد آن را از راه جان درك نمود.
از عقل كل با عنوان«پوشنده‌ي راز» ياد شده است.
كسي كه پايبند ادب باشد، راز را نگه مي‌دارد، اما انسان مست، قدرت حفظ راز را ندارد؛ درست مانند انسان فاني كه پنهان كردن راز براي او معني ندارد.
راز شايسته‌ي طفلان و خامان نيست بلكه بايد آن را با پختگان طريقت و كساني كه از امتحان و آزمايش سرافراز بيرون آمده‌اند، در ميان نهاد.
باطن و هوش آدمي با راز الهي، شاد و با طراوت مي‌گردد. باده، راز را آشكار مي‌كند.
بس راز نيوشيدم، بس باده بنوشيدم
  رازم همه پيدا كرد، آن باده پنهانت

سوسن با وجود داشتن صد زبان، سمبل رازداري است. با خاموشي مي‌توان راز عشق را درك كرد.
غیر: بیگانه و اجنبی، مقابل دوست. ضد محرمِ راز و ضد خودی. نامحرم عشق و کسانی که با جام باده بیگانه و ناآشنا هستند.
با دلبر یکتای ما خواهی که گردی آشنا
  از نقش غیر او به کل بیگانه شو بیگانه شو (اسیری لاهیجی)


در دیوان شمس غیر همان ماسوی‌الله است. در مسیر عشق باید هرچیز به جز او را زیر پا گذاشت. صفت غیرت نیز برای از میان بردن غیر است.
به زیر پا بکوبید هرچه غیر وی است
  سماع از آن شما و شما از آن سماع

برای غیر بود غیرت و چو غیر نبود
  چرا نمود دوتا آن یگانه یکتا را

عاشق حقیقی هرگز به غیر او توجه ندارد چشم و دلی که به غیر او توجه و نظر داشته باشد سزاوار سرزنش و نابودی است.
اگر چشم و دلم غیر تو بیند
  در آن دم چشم‌ها را کور خواهم

دوست: معشوق، آشنای دل.
حق را گویند از آن جهت که مستحق دوستی، اوست از جمیع وجوه. (رشف الالحاظ)
عارفان پیوسته از خداوند صحبت محرمان و آشنایانی را می‌طلبیدند تا راز دل را با آن‌ها بگویند.
دل که آیینه‌ی شاهی است غباری دارد
  از خدا می‌طلبم صحبت روشن رایی (حافظ)


محرم: اهل سر و آنکه نزد وی بتوان راز را به ودیعه گذاشت.
«راز گفتن جز در حالت مستی و بی حضور یار و جام می ممکن نیست و از آنجا که در میخانه باز و باده مهیا و معشوق در کنار است، رازی را که با بیگانگان و نامحرمان نگفته‌ایم، با دوست می‌گوییم که او محرم راز است.»
5- شکن: چین و تاب زلف.
زلف: عبارت از غیب هویت حق است که هیچ کس را بدان راه نیست. (عراقی)
از زلف او اگر سر مویی به من رسد
  در دل نهم چو دیده و در جان بپرورم (عطار)


شیخ محمود شبستری گوید:
صفات حق تعالی لطف و قهر است
  رخ و زلف بتان را زآن دو بهر است
 
عرفا رخ را به جمال و زلف را به جلال نسبت کرده‌اند.
صفت جلالی و تجلیات جمالی را گویند که موجب استتار وحدت جمال مطلق شود. (مرآت عشاق)
روی تو در هر دلی افروخته شمع و چراغ
  زلف تو در هر تنی جان سوخته پروانه‌وار (سنایی)


زلف او دام است و خالش دانه‌ی آن دام و من
  بر امید دانه‌ای افتاده‌ام در دام دوست (حافظ)


پرده بر دار ز رخ تا که روان حل گردد
  هرچه بر من ز سر زلف تو مشکل گردید (مغربی)


خَم زلف: اسرار الهی و لطایف غیبی را گویند. (مرآت عشاق)
خَم اندر خَم: حلقه حلقه و پر پیچ و تاب. جانان: معشوق و محبوب همچون جان عزیز.
دراز بودن قصه: ایهام دارد: ا- دراز بودن زلف معشوق. 2- مفصل و بی‌پایان بودن ماجرای عشق؛ چنانچه خواجه در جای دیگر می فرماید:
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
  هرچه آغاز ندارد نپذیرد انجام (حافظ)


«ماجرای عشق و شرح زلف پرچین و شکن معشوق را که جای دل‌های بسیاری است، کوتاه بیان نمی‌توان کرد، زیرا این قصه طولانی است.»
این شرح بی‌نهایت کز زلف یار گفتند
  حرفی است از هزاران کاندر عبارت آمد (حافظ)


6- لیلی و مجنون: لیلی معشوقه‌ی معروف مجنون که در ادب فارسی، مظهر کامل عشق و عشق کل و نماینده‌ی تام معشوق شاعران شده است. در ادب عرفانی فارسی، لیلی مظهر عشق ربانی و الوهیت است و مجنون مظهر روح ناآرام بشری که بر اثر دردها و رنج‌های جانکاه دیوانه شده و در صحرای جنون و دل‌دادگی سرگردان است و در جستجوی وصال حق به وادی عشق درافتاده و می‌خواهد به مقام قرب حضرت لایزال واصل شود؛ اما بدین مقام نمی‌رسد، مگر آن روزی که از قفس تن رها شود. از داستان عشق این دو شاید بیش از هر داستان عشقی دیگری در ادب فارسی سخن گفته شده است.
 بار دل: غم و اندوه دل. در اینجا مراد سنگینی غم عشق مجنون است که در خم طره‌ی لیلی آویخته است.
خَم طُرّه‌ی لیلی: پیچ و تاب و حلقه‌ی زلف و گیسوی لیلی.
آشفتگی‌ای داشت خم طره‌ی لیلی
  در پیچش موی سر دیوانه نهفتند (بیدل دهلوی)


از خَم سلسله‌ی طُرّه‌ی لیلی تابی
  از برای دل مجنون فگار آوردند (خواجوی کرمانی)


ایاز: ابوالنجم ایاز بن اویماق (فوت 449 هـ  . ق) غلام محبوب و مقرب سلطان محمود غزنوی که در زیبایی و هوش و جنگجویی مثل بود. داستان عشق محمود و ایاز مانند لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد و ... بارها در آثار شاعران فارسی زبان، مانند سعدی، عطار و حافظ آمده است.
«آن قصه، قصه‌ی بار غم عشق مجنون است که در طُرّه‌ی لیلی جای گرفته است و داستان عشق محمود به ایاز است که چنان سلطان مقتدری چهره‌ی خود را در زیر کف پای ایاز قرار می‌داد.»


7- باز(در مصراع اول): پرنده‌ای است شکاری که به هنگام شکار کلاه بر سر آن می‌نهادند تا جایی را نبیند و چون شکار در آسمان دیده می‌شد، کلاه از سرش بر می‌داشتند و او را پرواز می‌دادند تا مستقیماً به طرف شکار رود.
دیده از عالم بردوختن: کنایه از عالم گذشتن و صرف نظر کردن.
رخ: تجلیات محض را گویند (عراقی)
مظهر حسن ذاتی و تجلیات جمالی را گویند.
رخ اینجا مظهر حسن خدایی است
  مراد از خط جناب کبریایی است
 
رخش خطی کشید اندر نکویی
  که از ما نیست بیرون خوبرویی
 
تجلی گه جمال و گه جلال است
  رخ و زلف آن معانی را مثال است
 
صفات حق تعالی لطف و قهر است
  رخ و زلف بتان را زآندو بهر است (گلشن راز)


یک شعله آتش رخ تو بر جهان فتاد
  سیلاب عشق بر دل مست خراب بست (عطار)


رخ ظهور تجلی جمالی است که سبب وجود اعیان عالم و ظهور اسماء حق است
یک بار برانداز نقاب از رخ رنگین
  تا دل بر تو بخشیم و خرد بر تو فشانیم (سنایی)


نیز گفته‌اند: رخ اشارت به ذات الهی است به اعتبار ظهور کثرت اسمایی و صفاتی. (شرح گلشن راز – لاهیجی)
تا شاهد حسن تو در آیینه نظر کرد
  عکس رخ خود دید و بشد واله و شیدا (مغربی)


این همه عکس می و نقش مخالف که نمود
  یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد
 
جلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
  عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
 
معشوق چون نقاب ز رخ بر نمی‌کشد
  هرکس حکایتی به تصور چرا کنند (حافظ)


«از آن زمان که چشم من بر رخسار زیبای تو باز شد و تو را دیدم، عاشق تو شدم و همچو باز از همه‌ی عالم چشم پوشیدم.»
من هماندم که وضو ساختم از چشمه‌ی عشق
  چار تکبیر زدم یکسره بر هرچه که هست
 
چنان کرشمه‌ی ساقی دلم ز دست ببرد
  که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید (حافظ)


8- کعبه‌ی کوی: کوی معشوق به کعبه مانند شده است.
کعبه: مقام وصلت را گویند.(عراقی)
دل کز طواف کعبه‌ی کویت وقوف یافت
  از شوق آن حریم ندارد سر حجاز (حافظ)


دقایق طریقت است. (لطیفه غیبی) مقام وحدت را گویند که مقصد دل‌های همه‌ی عارفان و قبله‌ی طالبان راه حق است.
حافظ هرآنکه عشق نورزید و وصل خواست
  احرام طوف کعبه‌ی دل بی وضو بست (حافظ)


طواف کعبه‌ی دل کن اگر دلی داری
  دل است کعبه‌ی معنی تو گِل چه پنداری؟ (دیوان شمس)


کوی: مقام عبودیت را گویند (عراقی)
سرها چو گوی بر سر کوی تو باختیم
  واقف نشد کسی که چه گوی است و این چه کوست (مرآت عشاق)


یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود
  دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
 
من از این طالع شوریده برنجم ورنه
  بهره‌مند از سر کویت دگری نیست که نیست (حافظ)


گر نروی به سوی او راست بگو کجا روی
  هر طرفی که بنگری ملک وی است و کوی او (دیوان شمس)


قبله: روی‌گاه، جهتی است که در نماز به آن سوی می‌ایستند و یا جایی که حاجتمندان روی بدان می‌آورند و حاجت خود را از خدا می‌خواهند. محل توجه دل را گویند و قبله‌ی حقیقی وجه حق و جمال مطلق را گویند که توجه همه خواه و ناخواه به دوست است.
فَاَينَمَا تُوَلّوُا فَثَمَّ وَجهُ‌الله   «به هر طرف رو كنيد به سوی خدا رو آورده‌اید.»
تا روی تو قبله‌ی نظر کردم
  از کوی تو کعبه‌ی دگر کردم (عطار)


شبلی گفت: قبله سه‌اند: قبله‌ی عام، قبله‌ی خاص، قبله‌ی خاص خاص. قبله‌ی عام، کعبه است. قبله‌ی خاص، عرش خداوند است و قبله‌ی خاص خاص، دل مریدان و جان عارفان است. به نور دل خویش، می‌نگرند به خداوند خویش (کشف الاسرار میبدی)
قبله چیست؟ آیات کبری دیدن است
  ذره ذره روی مولی دیدن است (عطار)


قبله‌ی ابرو: ابرو به واسطه‌ی هلالی بودن آن به محراب مانند شده است و محراب به هر جانب که باشد، آنجا قبله است. عین نماز است: خود نماز است، نماز واقعی است.
«هر آن‌کس که به کعبه‌ی کوی تو روی آورد و به وصال تو برسد و قبله‌گاه ابروی تو را ببیند، به آن سجده می‌کند و پیوسته در حال نماز است.»


9- مجلسیان: اهل مجلس.
 مسکین: بیچاره، بی‌نوا.
 سوز: سوختن. عارف گفت سوختن رهایی سرّ است به نعت عشق از ماسوی‌الله (مشرب‌الارواح – روزبهان)
سوختن بر دو قسم است: سوختن در آتش و سوختن به وسیله‌ی نور. هر که را آتش بسوزاند خاکستر می‌شود و قیمتی ندارد و هر کس را نور بسوزاند چراغی می‌شود که مردم از نور آن استفاده می‌کنند. (ترجمه‌ی کلمات قصار باباطاهر)
ابوالحسن خرقانی گفت: قدم اول آن است که گوید خدا و چیز دیگر نه و قدم دوم انس است و قدم سوم سوختن. (تذکره‌الاولیاء – عطار)
بسوخت حافظ و در شرط عشق و جانبازی
  هنوز بر سر عهد و وفای خویشتن است (حافظ)


 گداز: گداختن و ذوب شدن.
شمع: نور الله را گويند. (عراقي)
انوار اسرار حق را گويند كه در قنديل دل سالك افروخته شود. (حسين الفتي)
هر كسي با شمع رخسارت به وجهي عشق باخت
  زين ميان پروانه را در اضطراب انداختي (حافظ)


نور عرفان است كه در دل عارف صاحب شهود افروخته گردد و آن دل را منور كند.
شمع اشارت از پرتو الهي است كه مي‌سوزد دل سالك را.
پروانه‌ي راحت بده اي دوست كه امشب
  از آتش دل پيش تو چون شمع گدازم (حافظ)


گاهي محبت را به شمع تشبيه كرده‌اند كه دل صوفي را روشنايي مي‌بخشد.
خيره آن ديده كه آبش نبرد گريه‌ي عشق
  تيره آن دل كه درو شمع محبت نبود (حافظ)


«ای اهل مجلس اگر بخواهید از حال دل من باخبر شوید باید از شمعی که در پیش رویتان در سوز و گداز است بپرسید زیرا شمعی که می‌سوزد و ذوب می‌شود از حال دل من باخبر است.»

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 8:4  توسط Shoridehhal  | 

ضریح ستارگان بقیع

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 18:52  توسط Shoridehhal  | 
كعبه اي بيت خداوند جليل

كعبه اي بيت خداوند جليل
  يادگار ماندگار آن خليل

كعبه اي بيت عتيق ذوالجلال
  از شرف داده خدا بر تو جلال

اي كه اول بيت بودي در زمين
  از براي مردمان راستين

نوح و شيث و آدم از بهر جليل
  همرهي كردند خليل و اسمعيل

كعبه اي ميعادگاه عارفان
  كعبه اي معراج پاك عاشقان

از صفايت من صفاها يافتم
  سوي مروه با مروت تاختم

اي كه هستي قبله‌گاه مصطفي
  زادگاه آن علي مرتضي

جوشش زمزم ز الطاف جلي است
  در قيامت ساقي كوثر علي است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 16:39  توسط Shoridehhal  | 

تو همه لطف و صفايي كيميا
  خوشتر از روح و رواني كيميا

ميل جانم جمله سوي روي توست
  دلستان و دلربايي كيميا

چون به چشم من درآيي هر زمان
  در صفا آب رواني كيميا

ديگرانت مي‌ندانند كيستي
  من يقينم شد كه جاني كيميا

گوش جانم مي‌شود پر از گُهر
  از سخن دُرّ مي‌چكاني كيميا

در دلم باشد هميشه ياد تو
  آشكارا و نهاني كيميا

نيست در عالم چو من «شوريده حال»
  تا نمايد جان‌فشاني كيميا

  07/06/1386


كيميا! من عاشق آن سيرت پاك توام
  عاشق قد خوش و رفتار چالاك توام

ماهرويا من خراب چشم خمار توام
  اينچنين دل‌بسته و دربند فتراك توام

«فارغ از حال دل آشفته‌ي زار مني
  فتنه‌ي خال رخ خوب طربناك توام»

در غم هجران تو اي ماه كنعاني من
  اشكريزان عاشق آن صورت پاك توام

لاله ديدم روي زيباي توام آمد به ياد
  لاله را گويم كه من بر خاطر پاك توام

اهل معني همه از حالت من در حيرتند
  بس كه حيرت زده‌ي صوت طربناك توام

من نه آنم كه ز دامان تو بردارم دست
  در همه عمر يكي عاشق بي باك توام

مرد ميدان بلاي دو جهان داني كيست؟
  نظري بر من شوريده كه بر خاك توام

مستي و «شوريده حالي» با تو زيبد كيميا
  من در اين دام بلا زنده به ترياك توام

  20/03/1387   ساعت 01:11  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 15:40  توسط Shoridehhal  | 

عيد بر عاشقان مبارك باد

عاشقان عيدتان مبارك باد

 

عيد اگر بوي جان ما دارد

در جهان همچو جان مبارك باد

 

بر تو اي ماه آسمان و زمين

تا به هفت آسمان مبارك  باد

 

به نام خدايي كه بهار را   آفريد

 

دوستان خوبم سلام، سال نو بر همه‌ي شما مبارک باد. امید وارم كه  سال جديد  را  سرشار از نیکی و پاکی و صفا ؛ آغاز نماييد و  همزمان با تغییرات طبیعت زیبا، تحولات درونی و سیر  به سوی کمال برای شما عزیزان آغاز شده باشد .

همچنین میلاد  « محمد مصطفی(ص)  »  که خود  رحمة للعالمین است بر همه‌ي شما   و  امت  اسلامی مبارک باشد.

نوروز يك جشن ملي است . جشن جهان، روز شادماني زمين و آسمان و آفتاب و جوشش شكفتن‌ها  و شور  زادن‌ها  و سرشار از هيجانِ هر آغاز. نوروز تجديد خاطره‌ي بزرگي است؛ خاطره‌ي خويشاوندي انسان با طبيعت.

نوروز نياز ضروري يك جامعه و خوراك حياتي يك ملت است.

نوروز همه وقت عزيز بوده است؛ در چشم مغان، در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و  در چشم شيعيان مسلمان. همه نوروز را عزيز شمرده‌اند و با زبان خويش از آن سخن گفته‌اند. حتي فيلسوفان و دانشمندان كه گفته‌اند: «نوروز، روز نخستين آفرينش است كه خدا  دست  به خلقت جهان زد  و شش روز  در اين كار بود».

به راستي مگر هر كسي احساس نمي‌كند كه نخستين روز بهار، گويي نخستين روز آفرينش است. اگر روزي خدا جهان را   آغاز كرده است؛ مسلماً  آن‌روز، اين نوروز بوده است. مسلماً  بهار نخستين فصل و فروردين نخستين  ماه  و نوروز نخستين روز  آفرينش است. هرگز خدا جهان را و طبيعت را  با  پاييز  يا زمستان يا تابستان آغاز نكرده است. مسلماً اولين روزِ بهار، سبزه‌ها  روييدن آغاز كرده‌اند و رودها رفتن و شكوفه‌ها سر زدن و جوانه‌ها شكفتن، يعني نوروز.

بي‌شك، روح در اين فصل زاده است و عشق در اين روز سر زده است  و نخستين بار، آفتاب در نخستين نوروز طلوع كرده است و زمان با وي آغاز شده است.

 

اي اهل صفا  دل سخن از عيد شنيده

گاه طرب  و شادي و  اميد رسيده

 

آن ديده كه از تيرگي شام ببستند 

اينك بگشايند كه خورشيد دميده

 

مستانه بگوييد و  بخوانيد و  برقصيد

زيرا كه دم رفته كسي باز نديده

 

دي رفته  ز فردا خبري نيست كه امروز

هنگامه شادي بود  و روز گزيده

 

اين عيد غنيمت بشماريد كه صوفي

نقد  دو جهان را به دمي باز خريده

 

افتاده به دام من و ماييد پريشان

آسوده دلي كز همه جز دوست بريده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 8:53  توسط Shoridehhal  | 

لن ترانی

هركه را جامه ز عشقي چاك شد
  او ز حرص و عيب كلي پاك شد

جسم خاك از عشق بر افلاك شد
  كوه در رقص آمد و چالاك شد

عشق جان طور آمد عاشقا
  طور مست و خَرَّ موسَى صَاعِقا  
  (مثنوي –  دفتر اول)


وَ لَمَّا جَاءَ مُوسَى لِمِيقَاتِنَا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ  قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنظُرْ  إِلَيْكَ قَالَ  لَن تَرَانِي وَلَكِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ موسَى صَعِقًا فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَاْ أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ  (اعراف 143)

و هنگامى كه موسى به ميعادگاه ما آمد، و پروردگارش با او سخن گفت، عرض كرد: «پروردگارا! خودت را به من نشان ده، تا تو را ببينم!» گفت: «هرگز مرا نخواهى ديد! ولى به كوه بنگر، اگر در جاى خود ثابت ماند، مرا خواهى ديد!» اما هنگامى كه پروردگارش بر كوه جلوه كرد، آن را همسان خاك قرار داد؛ و موسى مدهوش به زمين افتاد. چون به هوش آمد، عرض كرد «خداوندا! منزهى تو (از اينكه با چشم تو را ببينم)! من به سوى تو بازگشتم! و من نخستين مؤمنانم    (اعراف 143)

روي جانان مگر از ديده‌ي جانان بيني
  يا مگر زآينه‌ي طلعت خوبان بيني

آن جمالي كه فروغش كمر كوه شكست
  كي توان از نظر موسي عمران بيني

به اجابت نرسد تا تو تو باشي «ارني»
  «لن تراني» شنوي موسي و حرمان بيني

  (ملا محسن فيض كاشاني)

چشم موسي خواست ديدار وجود
  اين همه از لذت تحقيق بود

«لن تراني» نكته‌ها دارد دقيق
  اندكي گم شو در اين بحر عميق

  (اقبال لاهوري)

از غيرت الهي در عرش حيرت افتد
  زيرا زغيرت آمد پيغام «لن تراني»

  (ديوان شمس تبريزي)

طور هستي را حجاب ديده‌ي بينا مساز
  تا جواب «لن تراني» نشنوي همچو كليم

  (امير خسرو دهلوي)

موسي طور عشقم در وادي تمنا
  مجروح «لن تراني» چون خود هزار دارم

  (سعدي)

تو را تا كوه هستي پيش باقي است
  صداي لفظ «ارني» «لن تراني» است

  (شيخ محمود شبستري)

من چو موسي مانده‌ام اندر غم ديدار تو
  هيچ داني تا علاج «لن تراني» چون كنم؟

  
طور هست و «لن تراني» ليك چون موسي ترا
  آن تجلاي جلال و وعده‌ي ديدار كو؟

  (سنايي غزنوي)

هر كه راه گفتگو در پرده‌ي اسرار يافت
  چون كليم از «لن تراني» لذت ديدار يافت

  (صائب تبريزي)

گويم «ارني» و زار گريم
  ترسم ز جواب «لن تراني»

  
بسي خون خورده‌ام شاها تو داني
  تو مي‌گويي مرا هان «لن تراني»

  (عطار)

«لن تراني» مي‌رسد از طور موسي را جواب
  چون خطاب از دوست آيد سر بنه گردن متاب

  
«ارني» و «لن تراني» راز و نياز باشد
  نزديك مرد عارف اين هر دو باز باشد

  (قاسم انوار)

با ديده‌ي دل توانيش ديد
  كز ديده‌ي سر نمي‌تواني

رب «ارني» چو گفت موسي
  بشنيد جواب «لن تراني»

  (نور عليشاه اصفهاني)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 10:49  توسط Shoridehhal  | 
رند:
در لغت به معناي زيرك، زرنگ، حيله‌گر، بي‌باك، بي‌قيد و لاابالي است و آنكه با هوشياري و تيزبيني به اسرار ديگران پي ببرد. در اصطلاح اهل تصوف آنكه در باطن پاك‌تر و پرهيزكارتر از صورت ظاهر باشد. كسي كه تظاهر به عملي يا حالتي در خور ملامت كند و در باطن شايان ستايش باشد. (فرهنگ عميد)
در اصطلاح صوفيه، رند كسي را گويند كه از آداب و رسوم خلق وارسته، و از جهان و جهانيان بگسسته باشد. به ظاهر از اهل ملامت است و در باطن از اهل سلامت.
رند، منكري كه انكار او از زيركي باشد، نه از حماقت و جهل، و آنكه كار خود به فراست كند و گفته‌اند: آنكه خود را در ظاهر ملامت نمايد و در باطن آراسته باشد و در اصطلاح سالكان ، شراب خوار و شراب فروش را گويند. كه شراب نيستي مي‌دهد و نقد هستي سالك مي‌ستاند و نيز كسي كه به اوصاف معروفه كثرات و تعينات از خود دور ساخته باشد، و بر هيچ قيد مقيد نباشد. بجز الله و لاسواه. از شيخي و مريدي بيزار باشد يعني از احكام و رسوم و عادات خلق بيزار باشد. (كشاف اصطلاحات فنون).
شيخ محمد لاهيجي در شرح بيت شبستري كه مي‌فرمايد:
كشيده جمله و مانده دهن باز
  زهي دريادل و رند سرافراز

مي‌نويسد: رند آن است كه جميع كثرات و تعينات وجوبي و امكاني اسماء و صفات و اعيان به رنده‌ي محو و فنا از حقيقت خود تراشيده و دور كرده است و سرافراز عالم و آدم است كه مرتبه‌ي هيچ مخلوقي به مرتبه و مقام او نمي‌رسد.
رندي: قطع نظر است از انواع اعمال در طاعت.
دركيش جان فروشان فضل وشرف به رندي است
  اينجا حسب نگنجد اينجا نسب نباشد

حافظا مي خور و رندي كن و خوش باش و ليك
  دام تزوير مكن چون دگران قرآن را

فكر خود و رأي خود در عالم رندي نيست
  كفر است در اين مذهب خود بيني و خود راي

بر سر تربت ما چون گذري همت خواه
  كه زيارتگه رندان جهان خواهد بود

در خرقه چو آتش زدي اي عارف سالك
  جهدي كن و سرحلقه‌ي رندان جهان باش

  
بر در ميكده رندان قلندر باشند
  كه ستانند و دهند افسر شاهنشاهي

خشت زير سر و بر تارك هفت اختر پاي
  دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهي

  
گر همچو من افتاده‌ي اين دام شوي
  اي بس كه خراب باده و جام شوي

ما عاشق و رند و مست و عالم سوزيم
  با ما منشين اگر نه بد نام شوي
  (حافظ)
رند عالم سوز:
رندي را گويند كه عالم هستي در نظر كيميا اثرش جز نقشي بر آب نيست.
رند عالم سوز را با مصلحت بيني چه كار
  كار ملك است آنكه تدبير و تأمل بايدش
  (حافظ)
رند دهل دريده:
1- رندي را گويند كه دهل انانيت را پاره كرده و پاي بر سر هستي زده و به مرتبه‌ي فناي از فنا رسيده باشد.
2- كسي كه قدم از جاده‌ي شرع بيرون نهاده باشد.
مي‌گفت در بيابان رندي دهل دريده
  صوفي خدا ندارد او نيست آفريده

فرمود نعمت‌الله عارف خدا ندارد
  زيرا هم اوست عارف كو نيست آفريده

زيرا چنين فردي كه هستي ندارد هيچكس است . گويي آفريده نشده و خدا ندارد بلكه خود خداست.
شيخ فريدالدين عطار نيشابوري نيز مي‌گويد:
پير ما مي‌رفت هنگام سحر
  اوفتادش بر خراباتي گذر

ناله‌ي رندي به گوش او رسيد
  كاي همه سرگشتگان را راهبر

نوحه از اندوه تو تا كي كنم
  تا كيم داري چنين بي خواب و خور

در ره سوداي تو درباختم
  كفر و دين و گرم و سرد و خشك و تر

من همي دانم كه چون من مفسدم
  ننگ مي‌آيد تو را زين بي هنر

گرچه من رندم وليكن نيستم
  دزد و شب‌رو رهزن و دريوزه‌گر

نيستم مرد ريا و زرق و فن
  فارغم از ننگ و نام و خير و شر

چون ندارم هيچ گوهر در درون
  مي‌نمايم خويشتن را بدگهر

اين سخن‌ها همچو تير راست رو
  بر دل آن پير آمد كارگر

دُردي‌اي بستد از آن رند خراب
  دركشيد و آمد از خرقه به در

دُردي عشقش به يك دم مست كرد
  در خروش آمد كه اي دل الحذر

ساغر دل اندر آن دم، دم به دم
  پر همي كرد از خم خون جگر

اندر آن انديشه چون سرگشتگان
  هر زمان از پاي مي‌آمد به سر

نعره مي‌زد كاخر اين دل را چه بود
  كين چنين يكبارگي شد بي‌خبر

گرچه پير راه بودم شصت سال
  مي‌ندانستم درين راه اين قدر

هر كه را از عشق دل از جاي شد
  تا ابد او پند نپذيرد دگر

هر كه را در سينه نقد درد اوست
  گو به يك جو، هر دو عالم را مخر

بگسلان پيوند صورت را تمام
  پس به آزادي درين معني نگر

زانچه مر عطار را داده است دوست
  در دو عالم گشت او زان نامور
  (ديوان عطار)

در ديوان شمس ويژگي‌ها و خصوصيات رندان به اين صورت بيان شده است:
رندان، انسان‌هايي بيداردل و سرمستند، فلك با قدرت عربده و فرياد آنان به حركت در مي‌آيد، رازدارند و اسرار را براي كسي فاش نمي‌كنند. يار و همدم آن معشوق غيبي هستند هر چند كه ظاهرشان صورت مادي‌اي بيش نيست اما به معني علاقه‌مندند و از صورت‌ها گريزانند. در عالم مادي زندگي مي‌كنند اما از قيد تعلق هر دو جهان آزادند. قدرت شير درنده را دارند و به ظاهر با يكديگر در ستيز هستند اما در باطن يار و ياور يكديگرند، به مانند خورشيد نور و نظر مي‌بخشند و به مانند ماه شب زنده دارند، با قدرتِ درونِ پاك و بي‌آلايشِ خويش اگر خاك بر كف گيرند به زر تبديل مي‌شود. جو مي‌كارند و گندم درو مي‌كنند. سرور، دلير، شاكر و شكرند. انسان‌هاي حقيقي فقط رندانند و بقيه آدمخواراني بيش نيستند، با خدمتگزاري در برابر آنان مي‌توان به انسانيت حقيقي دست يافت.
هله هش دار كه در شهر دو سه طرارند
  كه به تدبير كلاه از سر مه بردارند

دو سه رندند كه هشيارْدل و سرمستند
  كه فلك را به يكي عربده در چرخ آرند

سردهانند كه تا سر ندهي سِرّ ندهند
  ساقيانند كه انگور نمي‌افشارند

يار آن صورت غيبند كه جان طالب اوست
  همچو چشم خوش او خيره كش و بيمارند

صورتي‌اند ولي دشمن صورت‌ها اند
  در جهانند ولي از دو جهان بيزارند

همچو شيران بدرانند و به لب مي‌خندند
  دشمن همدگرند و به حقيقت يارند

خر فروشانه يكي با دگري در جنگند
  ليك چون وانگري متفق يك كارند

همچو خورشيد همه روز نظر مي‌بخشند
  مثل ماه و ستاره همه شب سيارند

گر به كف خاك بگيرند زر سرخ شود
  روز گندم دروند ار چه به شب جوكارند

دلبرانند كه دل بر ندهد بي برشان
  سرورانند كه بيرون ز سر و دستارند

شكرانند كه در معده نگردند ترش
  شاكرانند و از آن يار چه برخوردارند

مردمي كن برو از خدمتشان مردم شو
  زانك اين مردم ديگر همه مردم خوارند

بس كن و بيش مگوگر چه دهان پرسخنست
  زانك اين حرف و دم و قافيه هم اغيارند
  (ديوان شمس)


مولانا از خود با عنوان «رندِ مستِ سخت شيدا» ياد مي‌كند.
منم آن رندِ مستِ سخت شيدا
  ميان جمله رندان هاي هايم

همچنين معتقد است رندي و صوفي‌گري نيز با يكديگر تناسبي ندارند.
من صوفي چرا باشم؟ چون رند خراباتم
  من جام چرا نوشم، با جام كه خرسند است

و در بيتي مي‌فرمايد: مصلحت امر وارد شدن در حلقه رندان است.
درآ به حلقه‌ي رندان كه مصلحت اين است
  شراب و شاهد و ساقي بي‌شمار نگر

مولانا جايگاه رندان را در كنج خرابات فنا مي‌داند و اعتقاد دارد آنان به امور مادي توجهي ندارند.
قوم رندانيم در كنج خرابات فنا
  خواجه ما را با جهاز و مخزن و كالا چه كار؟

«شاه نعمت‌الله ولي» نيز رندان را اينگونه توصيف مي‌كند:
مدام همدم جام شراب باشد رند
  هميشه عاشق و مست و خراب باشد رند

حجاب زاهد بيچاره زهد و طاعت اوست
  ولي به مذهب ما بي‌حجاب باشد رند

چو رند جام مي بي‌حساب مي‌نوشد
  به نزد عقل كجا در حجاب باشد رند

به هيچ چيز مقيد نباشد آن مطلق
  كجا مقيد علم و كتاب باشد رند

همچنين در غزلي ديگر مي‌گويد:
اگر ذوق صفا داري طلب كن صحبت رندان
  وگر خواهي حضوري خوش درآ در خلوت رندان

ترا از صحبت زاهد به عمري كار نگشايد
  هزارت كار بگشايد دمي در خدمت رندان

طلب كن رند سرمستي كه تا ذوق خوشي يابي
  دمي با جام همدم شو كه يابي لذت رندان

خرابات است و من سر مست و ساقي جام مي بر دست
  چه خوش جامي كه من دارم مدام از حضرت رندان

به جان جمله‌ي رندان كه جام من نمي‌جويد
  دراين خلوت سراي دل به غير از صحبت رندان

مگو در بزم سرمستان حديث دنيي و عقبي
  به اينها كي فرود آيد زمام همت رندان

نعيم و نعمت رندان مجو از جنت و حوري
  بيا از نعمت‌الله جو نعيم و نعمت رندان 
  (ديوان شاه نعمت‌الله ولي)

در كوي خرابات نشستم به سلامت
  سر حلقه‌ي رندانم و فارغ ز ملامت

خوش خانه‌ي امني است بياييد و ببينيد
  مستان همه خوش ايمن و ياران به سلامت


هرگز نبود عاشقي و راه سلامت
  رندان نگريزند ز مستان به ملامت

تو مير خراباتي و من مست خرابم
  رندانه در اين هفته بيايم به سلامت


مو آن رندم كه نامم بي قلندر
  نه خان ديرم نه مان ديرم نه لنگر

چو روج آيو بگردم گرد گيتي
  چو شو آيو به خشتي وانهم سر 
  (بابا طاهر عريان)


در لغت چنانچه در ابتدا نيز گفته شد به معناي زيرك، حيله‌گر، بي‌قيد، لاابالي و غدار آمده است و همچنين به معني يكي از اوباش، يكي از سفله يا يكي از اراذل ناس: پس مشتي رند را سيم دادند كه سنگ زنند{حسنك را بر دار} و مرد خود مرده بود. (تاريخ بيهقي) از دزدان خلقي را به خود گرد كرده بود، از اوباشان و رندان روستا چهار هزار مرد. (تاريخ بخارا)
شنيدم كه فرزانه‌اي حق پرست
  گريبان گرفتش يكي رند مست

از آن تيره دل مرد صافي درون
  قفا خورد و سر برنكرد از سكون

يكي گفتش آخر نه مردي تو نيز؟
  تحمل دريغ است از اين بي تمييز

شنيد اين سخن مرد پاكيزه خوي
  بدو گفت از اين نوع ديگر مگوي

دَرَد مست نادان گريبان مرد
  كه با شير جنگي سگالد نبرد

ز هشيار عاقل نزيبد كه دست
  زند در گريبان نادان مست

  (بوستان سعدي)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 10:29  توسط Shoridehhal  |